چهل

خوش به حالِ

تقویم ها

هیچ از رفتنت نمی دانند

**

چمدان نمی خواهم

فکر تو

مرا به جاهای ناشناخته ای می برد

*************

پ ن: باید حرفی برای گفتن باشد. کلامی جز نگاه. کلامی جز آه و افسوس.گفتنی ها کم نیست. نه... هیچ وقت کم نبودند. ما کم بودیم. ما کم گفتیم. ما گوش های ناشنوایی بودیم. ما گوش های ناشنوایی داشتیم. گفتنی ها در پس روزمرگی ها، در پس روال اداری، در پس خستگی ساعات کاری، در پس خستگی های روح، در پس بی بارانی و قحط سالی عاطفه...گفتنی ها در پس نبودن من و تو و ما گم شد... خاکستر شد...دود شد. گفتنی ها مدفون شدند در جایی بین زوال و فراموشی. حتا به دفترهای یادداشت جلسه های روزانه، حتا به کاغذپاره های لیست های انجام کار در پایان روز، حتا به زرورق سیگار نرسیدند.حیف...حیف از زمزمه هایی که شاید شعر بودند،شاید قصه،شاید یک نمایش پیچیده از روابطی که نداشتیم و در پس نگاه های سرد، در پس وقت های نداشته، در پس زمستان های طولانی دست ها و دل ها و نگاه ها مدفون شدند.

باید حرفی برای گفتن باشد. حرفی که فراموش کرده ایم و در هیچ کتابی نیست. سخن بگو! با من از روزها و شب ها... با من از فصل ها...با من از سالها...با من از خودت سخن بگو...

اتفاق سی و سوم

میــــــــــــــــــــــــــــــزها و هر آنچه از قرارهای ما نمی دانند...


یک)

ما را از هم جدا می کنند

میزهایی که یک طرف منم

و آن طرف تو

در زیر سیگاری خاموش شده ای.

 

دو)

میزها هیچ نگفتند

روزی که آمدی

میزها ساکت بودند

روزی که رفتی


سه)

میزها

تنها

یا با تو

فرقی برایشان نمی کند

برای من اما خاطره شده اند؛

خاطره ی اولین بار

خاطره ی آخرین بار

میزها همانند

من،نه.

 

چهار)

میزها نمی پرسند:

 کجا رفت؟

با که رفت؟

اصلن چیزی از تو نمی دانند

میزها من نبوده اند

و هر که را می بینند

چیزی از تو نمی پرسند.


پنج)

میزها چه می دانند

صورتی چه رنگی است؟

میزها چه می دانند

چند روز پلک نزده ام

خیره به لیوان نیم خورده ات؟


شش)

باران یکسان می بارد

بر من

و بر میزها

اما

برای آنها

فقط باران است

چون با تو نبوده اند،

چون پاییز نمی فهمند

تو از پیش "من" رفته ای

نه میزها


هفت)

میزها

حرفی برای گفتن ندارند

عمریست مرا شنیده اند

و هیچ نگفته اند

عمریست

فقط رسوب گرفته اند

و هیچ نگفته اند


هشت)

میزهای چوبی

شکوفه می دهند،

لبخند می زنند

میزهای چوبی حتا شعر می فهمند

وقتی حرف تو می شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و بخوانید دوستان عزیزم که با شعر به روزند:

حمیدرضا ظرافت

امیدرضا قاسمی

مریم هاشم پور

زری قهارترس

مهران عشقی

مرتضا سبحانی

ایـــمان ماهر

اتفاق سی و دوم

میگن کی میای؟میگم سی تیر.میگن کی میری؟بازم میگم سی تیر.30تیر بیشترین پاسخیه که توی این شاید یکی دو ماهه به پرسش ها دادم.و این یعنی ریختن چهار سال پاییز و زمستان و بهار و تابستان توی چمدونی که هنوز نبستم...

و من به دنبال واژه می گردم...

باید بروم و با خودم حتا بهار نارنج هم نمی توانم بردارم

باید بروم و خیابان ارم توی چمدانم جا نمی شود

باید بروم و حافظ خلاصه شود توی دیوانی که روی طاقچه می گذارم

باید بروم و به باران ها بسپارم یادشان بماند یک نفر که هیچ وقت چتر نداشت

باید بروم و زمزمه کنم:شیراز رسم خیس چشمت را نمی فهمد*

باید بروم و زمزمه کنم:بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست*

باید بروم و "ترسم که اشک در غم ما پرده در شود..."

باید بروم...

باید برگردم به شهر لعنتی ام**


*محمدحسین بهرامیان

**سیدمهدی موسوی "دوباره برمیگردم به شعر لعنتی ام"

***********************************

شاید شعر:

پ ن 0-مجموعه شبّیداری ها کارهای جدا از هم هستند که هیچ ربطی به هم ندارند ظاهرن،جز اینکه در یک شب نوشته شده اند.

پ ن 1+0-مثل همیشه دیده به راه نظرهای راهگشای شما بزرگواران هستم.

شبّیداری ها:


یک:

بیدارم

و برای پادشاهانی

که می خواهند خواب تو را ببینند

قصه می بافم


دو:

بیدارم

و شب تو را نشانم نمی دهد

نه در پرانتز بسته ماه

نه در چشمک ستاره هایی

که هیچ نسبتی با من ندارند


سه:

بیدارم

و از پنجره ی بازی که رو به ماه نیست

ماه را تماشا نمی کنم

فقط پرنده ی بیخابی را می بینم

و فکر می کنم:

بال اگر داشتم

پریدن بی فایده بود


چهار:

بیدارم

و شب را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده ام:

پیش از نیامدنت

و

پس از نیامدنت


پنج:

بیدارم

و باید حواسم باشد،

به کلاغ

که میان راه خوابش نبرد

و به قاصدک

که برسد به دست دوست


شش:

می خوابم؛

سیگاری آتش زده ام

و دنبال لبم می گردم!


***********************************

دو کار کوتاه دیگر:

1)

زنده ام

و زندگی ام جبری است پس از رفتنت

تا هر روز به ترمینال بروم

و ببینم نمی آیی

و راننده ها  بگویند:

اتوبوسی که تو را می آوَرَد،در یک جــــــــــــــــــــــــــــــــــاده بلند مانده است.


2)

می پرسند کی می آیی

و تاریخی را می گویم

می پرسند کی می آیی

و من لال می شوم.



در ادامه پست بخوانید داستان(؟)ی کوتاه از من.یک ارتکاب اتفاقی.یک تجربه نامعمول.چشم به راه نظرتون درباره داستان هم هستم.

ادامه نوشته

اتفاق سی و یکم

1)

زمین کم است

برای بوسیدنت

باید

زمان را به هم بریزم.


2)

نمی دانم؛

شعر تازه ام را آلزایمر قورت داده است

 یا بر لب تو جا گذاشته ام!




پ ن: یک بلیت بی تاریخ و مقصد

       مرا توی خودش پیچیده است

       که می دانم

       یک روز مرا می برد...

اتفاق سی ام

تجریه های زندگی انسان ها متفاوت و اغلب ارتباط ناپذیرند،و این است دلیل تنهایی انسان...

(ویرجینیا وولف)


بیا این خط خطی را تمام کنیم و در سطر بعد

مرا ببوس-پیش از آنکه پیگردها قانونی شوند!-

پیش از آنکه سانسور شویم و لبمان به ممیزها گیر کند مرا ببوس!

پیش از آنکه لب هامان کلیشه ای شود که به هیچ بوسه ای نمی آید!

که بوسه ها بیفتند از دهان تو توی تاریخ

تاریخ بخوریم و تاریخ بخورد ما را

و بعد...جیـــــــــغ!

روی هر لبی که...جیـــــــــــــــــــغ!


این شعر را بکُشند(نقطه ی بزرگ)


زمستان...زمستان شیراز...روزهای نه چندان سرد و نه چندان بهاری.روزهای دوستت دارم ولی...دوستت دارم اما...امّای کوچکی دارم که توی جیب جا نمی شود!

-چن تا حرف داره؟

و حتا جیب پالتوم که دراز درااااااااااااااااااز دست از سر زمستان برنمی دارد!و نه حتا توی کوله پشتی ام که پر از خودکارهای باطله است!

-چشمو خیس می کنه؟

پر از سفرهایی که نرفته ام!کوله پشتی ام که بی فلسفه به دوشم می کشد! بی فلسفه خودم را جمع می کنم تویش و مچاله خیس می شوم لای بلیتم و بی مقصد سراغ از کلاغی می گیرم که برای تمام قطارهای زندگیم دست تکان داده...

-دوس داشتنیه؟

و حتا توی لیوان چای حل نمی شود هر چه به هم می زنمش،و توی حتا هوای اهواز هم گم نمی شود! و توی حتا هوای اهواز هم نفس می کشد! و توی حتا هوای اهواز هم به گزارش شاهدان عینی به وضوح قابل مشاهده است!

امّای کوچکی دارم که دارد از تنهایی ام بزرگ تر می شود!! و مرا حل/می کند توی خودش خاموش!مثل یک کبریت زیر باران! امّای کوچکی که چندان هم کوچک نیست...

و من به جمعه فکر می کنم!به بلندترین پل شهر،به یک معاشقه ی کوتاه!به اینکه چقدر دوستم داری!به اینکه هنوز چقدر دوستم داری!به اینکه چقدر هنوز دوستم داری!به اینکه دوستم داری هنوز چقدر دوستم داری!و همه این ها را به یادگار خواهم نوشت و بعد خط خواهم زد!و بعد خط خواهم زد!و بعد خط خواهم زد!و بعد خظ خواهمو زد!و بعدز خط طخ خاوهمو زد!و بعدئخط خوطاطهم زدز!و یهعتد خططط خواهسمسم ززدد!و بعذعذت خط خوااهم ززدزدز!وئدبرتنثقضذبرذثاغقزلثریتزالــــــــــــــــــــــــ..................به سر سطر برگرد!

the artist

(صحنه ای از فیلم The Artist)

ــــــــــــــــــشاید شعر(پنج شعر کوتاه):

1)

از قول تمام نصفه تیغ ها

بنویسید:

این مردک عرضه ندارد!

و بعد

تمام انتشاراتی ها را...

دود!

دود!

(دود سیگار کنت و فکر به مرگ...)*

نه شاعر جان!

باید قبل از انقضای این شعر عاشق بشوم

و پیش از اختراع گیوتین

سر بر دامان...

های!

با توام!

طناب را بردار

و پای شعر تاریخ بزن!


2)

باید متخصص گل رز باشم

که وقتی دکمه هایت را باز می کنم

حواسم به شکوفه ها باشد!


3)

بی سرانجام است همه چیز

در مه پنهان شد

پیش از غروب؛

خورشید


4)

چشم می گذارم

و تمام ماشین های شهر

تو را قی می کنند!

 

5)

چراغ را خاموش کن

تا فی البداهه

همآغوش شویم!

(لطفن لطفن نقد کنید!)

*دود سیگار کنت و فکر به مرگ/از نگاه فقیه من رد نیست...(امید میرزایی)

**********************************

1-حسین پناهی:

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟!


2-بیژن جلالی:

من نفهمیدم چرا می نویسم

از خودم می گویم

یا از دنیا؟

برای خودم می نویسم

یا دیگران؟

اینقدر فهمیدم که پای کسی

یا چیزی در میان است

از من و دنیا بیشتر

از من و دیگران بزرگ تر


3-حافظ:

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن...


و اینکه هر غروب با خودم می گویم زندگی باید جز این باشد!

**در ادامه مطلب شعری بخوانید از مارک استرند با نام "مشغول مردنت بودی"


ادامه نوشته

بیست و نهمین اتفاق

پاییز از درختان و درختان از پاییز سرریز شوند و برگ ها بریزند توی جوی آب از جاروی رفتگر و پاییز زیر پاهامان خش و خش کند و خوش فصلی باشد زرد که درد از مادرم سربکشد بیرون ناله ای و زمین سرد باشد که اتفاق بیفتد تلخ،تولدم؛در ساعتی که شاید پنج صبح بود...


به بهانه ی زادروزم:

بیست و دو سالم شده است

و این اتفاق

شاید از همه قلم های دنیا افتاده باشد

بیست و دو سالم شده

و غصه هام

مرز بالشم را شکسته اند

بیست و دو سالم...

و شناسنامه ام شک دارد خودم باشم!


اتفاق نخست

اتفاق بیست و دوم

 

در ادامه مطلب شعری بخوانید* از کارلوس دروموند د آندارده، شاعر بزریلی که البته کوتاه نیست اما خیلی دوسش دارم و بارها و بارها...

و دانلود کنید آهنگ پاییز سال بعد از رستاک.

ادامه نوشته

اتفاق بیست و هشتم

پ ن ۱)وقتی از بیش از صد کامنت پست قبل،فقط چند تاشون شعر رو نقد کرده بودن و درباره شعر حرف زده بودن چرا باید وبلاگ رو به روز کنم؟

پ ن۲)اینجا بدون خبررسانی و کاملن ناگهانی به روز میشود!(؟)

مربع

از در اتاق میام تو،دفترم رو برمیدارم.یه کاغذ از توش میکشم بیرون و یه شعر(؟)که چندین ماه پیش نوشتم رو میذارم پیش روم.شاید چون پاییز اومده...(همین قدر ناگهانی)


بگو بوسه!

و سرآغاز فصلی باش پر از سرخ

بگو بوسه تا پیامبر شوم

(معجزه ام:

             تمام شاعرانی که سر از خوابت درآورده اند)

و ایمان بیاورم به نی لبکی که بر لبت

گنجشک ها را می رقصانی

                                     فصل جفتگیری شان!

بگو بو...بو...

بوی تو توی تمام فصل هام رگ می شود

بوی تو،رگ است

                   خون است

بودن است توی تمام شب هام

که مست نیستم اما...

حس می کنم پیامبری شده ام که میل شدیدی به هم آغوشی تو دارد!

همین حالا هم مست نیستم

همه چیز از هجای بوسه

                            سر می رود!


و یک کار کوتاه:


بی سرانجام است همه چبز

در مه پنهان شد

قبل از غروب

خورشید


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


-اصلن گوش میدی؟می فهمی چی میگم؟

-نه!

-پس خفه شو!

ــــــــــــــــــــــــ

در ادامه مطلب این پست چند شعر کوتاه بخوانید از کتاب"نگران نباش!این شعرها همه سانسور می شوند!" سروده ی رضا کاظمی که می تونید از اینجا دانلودش کنید!


بعدن نوشت:از روز بیست مهر انجمن شعری با مدیریت دوست خوبمون رامین خسروی عزیز توی کتابخونه حافظیه برگزار میشه که ازتون دعوت می کنم این انجمن رو از دست ندید.و البته این هم نشینی هیچ ربطی به انجمن دوستداران حافظ نداره.

ادامه نوشته

اتفاق بیست و هفتم

یک)

سلام...اما نه!خیلی بیشتر از این ها دلتنگم.دلتنگم خیلی بیشتر از این ها.بیشتر از صدها بار سلام که حتا دستانت(م) را گرفته باشم(ی) و زل بزنی توی چشمانم و بگویی:

(حرفت را قورت می دهی.مثل تمام بغض هایی که به بالشم قورت می دهمش و تنها زل می زنی،زل می زنی،زل می زنی،برق می زند چشمت و می پرد از سرم برق،و هی زل می زنی،زل می زنی، زل...می زند به سرم و لبانم را...حالا اینجا 100درجه گرم است و من تو را دوست دارم!)

خیلی بیشتر از این ها دلتنگم که از دور بنویسم سلام فقط،اما...

-می تونی درک کنی چقد؟

(بلند شو! یه چرخ بزن تو اتاقت و البته قول بده سه در چارشو به هم نریزی،یه لیوان آب بخور و بعدش یه آهنگ آروم بذار و ادامه پستت رو بنویس!)

-دِ پاشو!

دو)

-کجاست این داستان لعنتی من؟

-مگه لای بقیه کاغذپاره هات نیست؟

-خب نیست دیگه.نیـــــــــــــــــــــــــست!

(با یه لیوان آب میای نزدیک:

-بیا! باز تو یادت رفت قرصاتو بخوری؟)

سه)

(صدای شکستن لیوان)

چهار)

یه طناب می گیری دستت،میری زیر پنکه سقفی وایمیسی و خوب براندازش می کنی.طناب رو محکم گره می زنی به پنکه و محکمش می کنی و بعد از میز میری بالا...اینجای داستانت رو خیلی دوست داشتی.گفته بودی:

زندگی هم

مثل من و توست

راه می رود

شعر می نوشد

و گاهی که خسته اش بشود

زیر یکی از همین درخت ها

                               چمباتمه می زند.

اما...دیگر زندگی مثل تو نیست،راه می رود،شعر می نوشد،و گاهی که خسته اش بشود زیر یکی از همین درخت ها چمباتمه می زند.اما تو راه نمی روی!دراز کشیده ای توی یک متر جا و فاتحه می نوشی و حتا جا برای چمباتمه زدن هم نداری.

راوی:من کجای این قصه ام؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و بخوانید شاید شعر...

منتظر نقد و نظرات شما هستم.

1)

با چشم های نشُسته به خیابان برو!

با چشم های نشسته به دانشکده،کلاس درس.

و به استاد سلام کن!

با چشم های نشسته با هم کلاسی ها دست بده

و بنشین روی صندلی هر روزه ات

بعد

به مترو برو

و با همان چشم ها

به عابرها زل بزن!

       ***

به خانه که آمدی

برای من خط چشم بکش!

قول می دهم دیوانه تر نشوم!


2)

(تو مشغول هم آغوشیت هستی)

گرما توی تنت عرق می ر یزد

عرق هات نفس نفس/می زدند مرا توی سرت

تا ایمان آورد تنم

به ساعت صفر نبودت

درست توی شبی که...

(نفس نفس/می زنی خودت را به بیهوشی

سر می شود تنم زیرِ...)

خودم را بغل کردم

و تیغ رقصید توی رگم

            ***

به سر سطر برگرد عشقم

و به هم آغوشیت ادامه بده!


و یک کار کوتاه کوتاه:


می دَردَم:

استمرار لحظه های می رفــــ/ـــتنت.


طبق معمول هر پست،در ادامه مطلب دو شعر این بار از کتاب"همسایه های مشکوک"سروده ی حافظ عظیمی گذاشتم که با هم بخونیم.

پ ن)ببخشید که شاید تا چند وقت زیاد توی دنیای مجازی نباشم.البته مطمئنن می خونم شعرها رو ولی...اصلن روزهای خوبی ندارم...

بعدن نوشت:دوست خوبم امیدرضا قاسمی این بار با دو شعر سپید به روز شده.بخونیدش در:

                                                      (چسب زخم ها)

حمیدرضا ظرافت عزیز هم برگشته و به قول خودش اومده که رگهاشو برای ادبیات بده!بخونیدش در:

                                                        (روشنایی های شهر)

ادامه نوشته

اتفاق بیست و ششم

...و روزی صدبار (زلف بر باد مده)نامجو رو گوش کنی و گم بشی توی خودت،توی شعر و توی آهنگ و حتا توی اتاق سه در چار خابگاه و تو...تو بدهی بر بادم...بر بادم...بربادم!(راستی فروغ!باد ما را هم با خود خواهد برد؟)<<<آغاز

یه روزی یه جایی خوندم که:دوست دارم روزی خودم را جایی جا بگذارم و برگردم و ببینم که نیستم!و داشتم فکر می کردم که چقد خوبه گم شدن<<<ادامه

میل گم شدن در من پیدا شده است/میل گم شدن در جایی بکر/در فکر های دور/خسته ام از حس خستگی/از این که اینجا نشسته ام/و می گویم از اینجا و حالی که مرا خسته می کند/فکر رها شدن مرا رها نمی کند/فکر رها شدن در رفتن/در اعماق یک سفر...(شهاب مقربین)

این روزا همه زندگیم شده شعر!شعر و شعر و باز هم شعر.روزی چندین ساعت شعر می خونم و چند ساعت بهشون فکر می کنم.نمی دونم اسمشو چی بذارم؛یه جور حس دلتنگی و خلسه بهم میده که دوسش دارم و بقیه روز رو باهاش سر(بخونید سیر) می کنم!حتا توی کلاس درس!به قول یکی از دوستام وقتی دلتنگ نیستم حس می کنم گاوم و شعر چیزیه که منو از گاو بودن درمیاره!شعر آدمو اهلی می کنه!<<<تئوری متن

شازده کوچولو گفت:اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت:معلوم است.تو الان برای من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر.نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.(شازده کوچولو/آنتوان دوسنت اگزوپری)

یه جور حس  مازوخیستیه که دوسش دارم شعر!حس می کنم مث یه گردابه که داره منو می کشه توی خودش و این غرق شدن رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم!حتا اونقد که شعر نفس بکشم!این روزا با شعر قرار می گذارم/با شعر ودکا می نوشم/می رقصم و می خوابم!توی خیابون با من قدم می زنه شعر،تو پردیس دانشگاه باهامه،تو مینی بوس های قراضه دانشکده و مسیر تکراری شون،حتا وقتی توت می چینم و دستام رنگی میشه و حتا سر میز شام نشسته روبه روم و حواسش بهم هست!حس می کنم داره مسخم می کنه و ازم یه آدم دیگه می سازه.همون چیزی که دوست دارم!همون آدمی که باید باشم و این آدم هانی فخرایی نیست،کارشناس تغذیه نیست،صادره از بوشهر نیست،20و یک سالش نیست!شاید یه شماره شناسنامه یا حتا یه شناسنامه دیگه داشته باشه.چون هیچکدوم از این چیزایی که دارم میشم توی شناسنامه ام نیست!تو شناسنامه ام نیست که من کلاغ ها رو دوست دارم،نیست که شاید یه روز شاعر بشم،نیست که دوست دارم بشینم تو اتاق و ساعت ها با صدای بلند فقط شعر بخونم،نیست که شعر معشوق منه،نیست که...اصلن شناسنامه می خوام چیکار!توی این شلوغی زندگی و درس و دانشگاه(که فرصت زندگی رو ازم می گیره)،شعر منو به حیاط(ت)خلوت خودش می بره و یه جور تعادل به زندگیم میده که حس می کنم بدون این تعادل،زندگیم به هم می ریزه و نابود میشم!نمی دونم من شعر می خونم یا شعر منو،من شعر می گم یا شعر منو،درد شعر میشه یا شعر درد،ولی هر چی هست خوب چیزیه!<<<روایت اصلی

عطسه>>>سلام!چند وقت پیش یه وبلاگ ساختم با عنوان(یادداشت های شاید روزانه)که می خواستم یه دفتر یادداشت باشه واسه همه چیزهای ریز و درشتی که هر روز اتفاق می افته و میشه ازشون نوشت و قرار بود مرتب به روز بشه.همون وقت بعضی دوستام پیشنهاد کردن که بهتره همه چیز توی همین وبلاگ باشه و روی دوتا وبلاگ وقت نذارم و خوب هم گفتن چون نتونستم به خوبی ادامه اش بدم!واسه همین ممکنه زین پس اینجا پراکنده نویسی هم داشته باشم(و البته اونجا نیز شاید!)که البته بی ربط به شعر هم نخواهد بود زیاد(!!)و این یعنی اینکه وبلاگ ممکنه هر لحظه به روز بشه و هیچ تضمینی مبنی بر خبر به روز رسانی وجود نداره!از همین پست دعوتتون می کنم باهام همراه باشید مثل همیشه که بودین.البته تلاش می کنم پست های شعر رو خبر رسانی کنم اما...واسه اونم تضمینی...نیست؟!هست؟!هست؟!نیست؟!

یه اتفاق تازه دیگه اینکه زین پس علاوه بر نوشته های خودم،اشعار دیگر شاعران عزیز کشور رو هم در ادامه مطلب هر پست خواهم نوشت تا با هم بیشتر و بیشتر شعر بخونیم و البته بیشتر اشعار کوتاه(و البته شعر این پست کوتاه نیست.)

اتفاق بیست و پنجم رو متاسفانه نتونستم خبررسانی کنم.ممنون میشم دوستانی که شعرهای(؟)اون پست رو نخوندن نظر خودشون رو در مورد اونا هم برام بنویسن(بخونید:منتظرم جانانه نقد کنید!!)

دیگر اینکه شاعر توانای پهلوی سرا،حسین میدری(شهراد)،باز هم فعالیت خودشون در دنیای مجازی رو از سر گرفتن و از این به بعد خواهند نوشت.بخوانید در:

پهلوی پارسی(شهراد میدری)

 و بالاخره اینکه دوستان عزیزی که من تو لینکاشون هستم اسم وبلاگم رو لطفن به اسم تازه(تو هرگز کلاغ نبودی!)تغییر بدن.سپاسگزارم.

******************************************

و بنوشید چهار کار کوتاه از من:

۱

تو

هرگز کلاغ نبودی

اما

به خانه ام نرسیدی

و قصه آغاز نشد.

۲

می گیرانی ام

لا به لای سطرهای یک عاشقانه

و چند خط

فقط چند خط

             پایین تر

پای شعرت

             تاریخ می زنی!

۳

تخت

جای بیخوابی های دیشبم را

                                 درد می کند

۴

برای دردهایم

تنی تازه بدوز

مرگ!

آنقدر بزرگ

که نبودنش را جا کنم

-در ادامه مطلب شعری بخوانید از آقای هادی خوانساریاز کتاب"قاچاق عطر تو"

ادامه نوشته

اتفاق بیست و پنجم

1)

کجا

پی بهانه ای برای دیدارم می گردی

ای مرگ؟

خانه ام

سالهاست او ندارد

2)

سازی غمناک

آوازی دوره گرد

کسی می رود


-برگرد!

3)

چرا

وقتی می روی

جاده کوتاه می شود؟

4)

با شعر

قرار می گذارم

با شعر

ودکا می نوشم،می رقصم،می خوابم

و با شعر

تو را به دنیا می آوریم

با تو محشور می شوم

یا شعر؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . . . . . . . . . . . . . .

هذیان نوشت:قرار نیست چیزی بنویسم!قرار نیست از نیمکت های بی تو خالی بگویم.از حافظیه و تا ابد شعر خاندن.از غلط های املایی.از رقص تو میان بند بند شعرهام.میان بندِ بندِ شعرهام...بندِ بندِ شعر...هاااا!خوب می رقصی بانو!خوب!اما قرار نیست از پیچش اندام تو بگویم توی آن شب بـــــــــــــــــــــــــــــــلندی که با هم داشتیم و تا صبح چشم نگذاشتیم به خاب و شاید هم به خواب  که از گرما تنم مست بود و بوی دود بود که می آمد از هر سویِ من که تو آفتاب بودی و من گندمزار که به جرقه ای بند بود ساقه هام و تو باز برقصی میان بندِ بندِ بندِ بندِ بندِ بندِ...ببند چشمت را و اینجای متن را نبین(او لب خند بزند به شوهر و بچه هاش/و تو هی به ... بروی توی خودت) و فقط مخاطب محترمی باش که گاهی سر میزند به این خرابه که مرداب اسمش باشد یا گنداب یا هر آب نگندیده ی دیگری که هیچ مرده ای را سیراب نمی کند مگر اینکه بیافریند تورا که از ازل هم آب گندیده ای بیش نبودی که چنین پیچ و تابت داد و داد و داد تا شد و شدی تو این چنین زیباروی و بی همتا که قافیه و شعر را به هم بریزانی و بریزانی عقل از سر هر چه پیامبر که شاعر پرور است چشمهات که می بندی و باز می کنی و باز می کنی شیدا این جماعت دیوانه را و مست!قرار نیست یک دستم عکس تو باشد و یک دستم به هر کجای این جهان که از تو پر شده است که دستم کوتاه است از هر چیزی که طعم تو دارد و می شود در این حوالی باشد یا نباشد عطر تن تو که هر شاعری را سرخوش می کند و شعر سرریز می شود از جام و کاسه و هر چه بود پر از شراب توی زیرزمینی که من بودم و تو بیخود شده بودی از زمان و صبح شده بود شاید که دستم قرار گرفت روی تنت که هنوز آفتاب نزده بود و برق می زد چشم هات و می سوخت لبهات از آتش تا صبح روشن!

قرار نبوده و نیست که اینجا اتفاق خاصی بیفتد.به سر سطر برگرد مخاطب محترم!قرار نیست از تو بگویم.قرار نیست چیزی بنویسم جز تشویش و التهاب این روزهایم که می دانم نمی دانی.حرف نزن!فقط به سر سطر برگرد و شعرم را نخوان!می خوانی؟!

بعدن نوشت:به دلیل نقد به جای دوستان،"کوته"،"کوتاه"شد.

اتفاق بیست و چهارم

خوش به حال بچه ها که تو دفترشون هم خورشید میکشن،هم ابر و بارون و هم رنگین کمون!نمی دونم چرا با این جمله(خوش به حال بچه ها که تو دفترشون هم خورشید میکشن،هم ابر و بارون و هم رنگین کمون!)شروع کردم این پست رو.دارم به این فکر می کنم که 8تادُنُه تموم شد و حالا من یکسال دیگه هم به نداشته هام اضافه شد!دهه شصتی بودیم و نسل تو سری خور زمان و مکان(برگشت به جبر جغرافیای محسن نامجو) که هیشکی هنوزم انگار نمی خواد باورمون کنه!و حالا این منم!پسری تنها در آغازی بهاری که بساطی نیست!

چشم به هم زدیم و یکسال گذشت

همچون کبوتری سبکبال گذشت

یک سیصد و شصت و اند روزی دیگر

هر چند که بد ولی به هر حال گذشت

پرانتز(این رو از تو اینبوکس گوشیم کش رفتم و اسم شاعرش رو هم نمی دونم و نمی دونم تجربه کردین که برین توی اینباکس گوشیتون و پیام تبریک سال نوهای گذشته رو بخونین یا نه؟پیام تبریک کسانی که از جغرافیای ذهنشون(تون) محو شدین(ن) و دیگه شاید حتا توی گوشی هاشونم(تونم) جایی ندارین(ن)!حتا قد چند تا عدد!کسانی که حالا به هر دلیل نیستن دیگه.می خونی...یک بار...دو بار...سه بار...سیصد و شصت وچند روز سال بار...و هر بار با خاطره ایی که میاد توی ذهنت و دوست داری کشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش بدی.(دوست داری کشش بدی؟!)چه حسی داره؟چی میشد اگه حافظه نبود-که خاطره خود کلانتر جان است/بر سرت بشکند،هوار شود/چون زندان ژالوانژان است؟! با این همه اما دوست دارم بگم:سال نوت مبارک،از این دور که فقط من هستم و من هستم و...من...هستم؟!تو رو میدونم...که.............قلب من میگه هستی/ولی چشمام میگه نیستی/چهسخته باورش که/...بی خیال!می دونم نیستی و دوست دارم فکر کنم هستی همین نزدیکی هام و همین کافیه.همین کافیه که بدونم یه نفر هست که  شعرام رو میدونم هیچ وقت نمی خونه!پرانتز) و داشتم به سال 2000و 12 فکر می کردم که "نوستراداموس" گفته پایان زمینه و همه چیز احتمالن نابود میشه.زمین(و شاید هم زمان)و اونوقت دیگه احتمالن بادی هم نیست که دلخوش باشیم که ما را خواهد برد!(من دوس دارم قبل ذره ذره شدن زمین،فقط زل بزنم به توکه خیلی وقته نیستی و از هیشکی هم نترسم!)و فکر می کردم که در این صورت بازنده های اصلی کی ان؟من؛که حتا یه لحظه هم با تو نبودم یا تو؛که حتا یه لحظه هم به فکر من نبودی؟


و شاید شعر:

1)

کافه و

بغض های توی شعر

من و

دفترِ ترانه هام

و حرف های خوبی که زیر باران می شود زد و راه رفت تا انتهای کوچه های بلند

دوتایی!

با این همه

تو نیستی

من نیستــــ(...)

و این همه چیز خوب...

پَر!

 

2)

من ستاره های راست راستکی برایت می شمارم

تا شوهر دروغکی ات

آنها را به دامنت بریزد

بانوی پاکدامن!

 

3)

بندر؛

(دریای آبی از چشمت

شن های داغ/وقت با تو

و شاعرانگی هام که با *شالوها...)

 بی تو اما

نه جای ماندن

بیابانی است

از سکوت

 که مرا

غرق خواهد کرد

*مرغ دریایی*

 

4)

آوارگیِ روزهای آخرم بی دلیل نبود

صدای هلهله و

نوار بندری و...

باید ماشین عروس را از اول می نوشتم!

 

پی نوشت:خواهش میکنم صادقانه نقد کنید!حتا کوچکترین نکته ای که به ذهنتون رسید رو با گوش جان شنیدارم!احساس می کنم اگه این نوشته ها شعر باشه،خیلی وقته یه جا وایسادم و راکدم.به راهنمایی و نقد شما دوستان نیاز دارم شدید!خواهش می کنم تعارفات وبلاگی رو بذارین کنار و به سادگی بگین بد بود!(حالایه گل هم گذاشتین کنارش اشکال نداره!!)من از این دو کلمه خیلی بیشتر یاد می گیرم تا تعارفات معمولِ خواندم و لذت بردم و از اینا!اگه وقت ندارین برگردین و دوباره بخونید و بی نقد نگذرید(البته اگه ارزش دوبار خوندن رو داشت و اگر هم نداشت همین رو برام بنویسید)

ادامه پی نوشت:این پ ن به همه پست ها تعلق داره و مربوط به زمان و مکان خاصی نیست!

راستی امید میرزایی قراره زین پس هر شب،به روز(!)بشه!من که هر شب می خونمش،شما چطور؟!

اتفاق بیست و سوم

ستون نخست

اصلن جالب نیست نشسته باشی سر کلاس داروشناسی و هم حواست به استاد باشه و هم پست جدید وبلاگت!من هنوز نمی تونم درک کنم صبح تا شب بشینم سر کلاسایی که هیچ ربطی به ادبیات ندارن و بعدش با تو از شعر بگم!

این جمله های بی تاریخ مسمومم میکنند

شعر تازه ای بخوان!

ستون دوم

همیشه علاقه خاصی به بیژن جلالی داشته ام.یه چیزی توی شعراش موج میزنه که دوسش دارم!که شاید... مرگ...

ما همه پیر می شویم

مثل فنجان چای و دیوار اتاق

ولی من تند تر نفس می کشم

و تند تر پیر می شوم

(بیژن جلالی)


ستون حوادث

پس از مدتها وایساده روبه روم؛زل میزنه تو چشمام میگه:فلان متنت خیلی قشنگ بود!میگم فقط قشنگ بود؟!

دیگر مرا حتا تو هم رویا نمی فهمی
تنها شدم،تنها شدم،تنها...نمی فهمی
یک شهر آدم حفظ چشمت می شود جز من!
پیش تو ام...نزدیک تو...اینجا...نمی فهمی...

(محمد حسین ملکیان)

ستون سوم

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت؟پس با این حساب جهنمم همین نزدیکی هاست!همین دور و بر و دارد از خشکیش می ترکاند ما را!چه خوش گفت شاعر که:

این که زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی...

ستون چهارم

اینجا آغاز پست است که:

اگرچه این عاشقی نگنجد در سخن اما بیا دست در دست هم دهیم به مهر و بخونیم:

همه ی جان و تنم

وطنم،وطنم،وطنم...

ستون آخر

می خواستم با یه کم حرف حساب به روز بشم اما شاید باید گل بگیرم زخم هایی که حتا دو کلام حرف حساب از توشون درنمیاد!

و شاید شعر:

1)

همیشه

حرف هایی هست که تو باید بشنوی

ترانه هایی که برای تو از بر کنم

و قصه ای که تو خوابم کنی!

2)

بیچاره مادرم

که نوروز است و

بی خبر از سبزه هاش

نه سیب دارد

نه سینی

سکه به چه دردمان می خورد

وقتی 

قلک دلهامان تهی از آیینه هاست.


پ ن)همیشه هم که نباید دنبال ربط ستون ها به هم بود!

پ ن)و اینکه نوروز رو پیشاپیش شادباش میگم!


اتفاق بیست و دوم

نخستین بار

پنج صبح بود

که گریه کردم!

مادرم شاعر شد،

گنجشک ها را زیر پستان گرفت

و من

 با پرنده ها دوست شدم!

        ******

نخستین بار پنج صبح بود

که اتفاق افتاد،شعر-لالایی مادرم-

        ******

نُخُســـــــ تین با    ر

پنج

   صبــــ ح

         بــــــــ و  د

                    کـــــ ه د  رد را فهـــــمــــیدم

                                          میان ناله های مادرم...

 

پ ن:نخستین اتفاق

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*تو نیستی

 اما

باز هم یک کیک دونفره

دو تا صندلی(یک جای بی تو خالی)

تولدم مبارک نازنین!

می شود خودم را ببوسم آیا؟

 

*توی شناسنامه ام نیست،اما احتمالن شاعر خاهم شد!

*من  کلاغ را هم دوست دارم!اما این هم توی شناسنامه ام نیست!

*دوست دارم هفت ساله بمانم.کلید کنم روی آب بابا،بابا آب...اما این را هم...

اتفاق بیست و یکم

شاید شعر...

*این یک آپ شبانه است!آرام بخانید!*

۰)

بودن ما؛

عشق بازی موج و ساحل

شاید روزی طوفانی...

۱)

چه مهربان می شوند

چمدان ها

خیابان های پیچ در پیچ

و حتا اتوبوس ها

وقتی تو خاهی آمد

۲)

غروب ها

آنگاه که خدا مست می کند

شاعر خوبی می شوم که خودم را مچاله می کنم کف دستم

می آویزم بعد به بال کرکسی که می تواند عاشق باشد

و برای تو پست می کنم

غروب ها شاعر خوبی می شوم

که رد تو را اگر بگیرد

به عطر تند تنت در کوچه ی روسپی ها می رسد

آنقدر اما شاعر خوبی هستم که تو را غریبه شوم

و نشناسم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن۱)پاییز است

       بی آنکه تو آمده باشی!

پ ن۲)تو شاعرتر از آنی که کنار دریا بنشینم

        و آبی دلت راسپید کنم

        سپیدتر از آنی که شعر من است!

پ ن۳)ببخشید که پس از مدتها با کامنت به روز رسانی برگشتم.

و اینکه؛گاهی حرف هایی است برای نگفتن که حتا شعر نمی شوند...

 

اتفاق بیستم

سه شعر(؟)پیوسته:

۱)

پا در جاده که میگذاری

سردم می شود

و خبر یک حادثه ی تلخ

می پیچد توی شعرهام

تو می روی

و این شهر

مرا نمی فهمد

۲)

تمام شهر

ایستگاه می شود:

هم پای رفتنت

ـ بستنیت آب شد خانوم!

خدای من!

چه سخت است تحمل این کافه

بی تو

۳)

چشمانم را می بندم

تا شعری بگویم

      ***

آه محبوب من!


جشنواره شعر دانشجویان دانشگاههای استان فارس(ادامه مطلب)

ادامه نوشته

اتفاق نوزدهم

آرام و قرار ندارد،قلم

شکل اندام تو

پیچ می خورد

                این شعر...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عمران صلاحی:

شعری را ناتمام رها میکنم

تا یک روز دیگر آن را به پایان برسانم

روز دیگر

وقتی شعر را می خوانم

می بینم به پایان رسیده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن:شعر در لحظه اتفاق می افتد!

پ ن:به دلیل درگیری شدید با امتحانات پایان ترم دانشگاه،فرصت گذاشتن کامنت به روز رسانی برای این پست رو نداشتم!

اتفاق هجدهم

نفسم در نمی آید

محتاج یک سرنگم

پر از اکسیژن...

 

اتفاق هفدهم

۱)

به ته خط رسیده ای/م

من

و

تو

و سر هیچ سطری نخواهیم رفت

اما

شاعر این شعر من نیستم!

۲)

بغض کرده ام مادر!

مثل روز اول دبستان

من٬گوشه ی چادر تو

و مرگ

مرا می کشد

بغض کرده ام مادر!/به قصد گریه

و مرگ

چه معشوق بی رحمی است!

 

پ ن۱)

         شعر

        حکایت بی تو بودن است

        خواهش میکنم برگرد

        من شاعر خوبی نخواهم شد!

پ ن۲)خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی...

پ ن۳)کاش حافظه نبود...

تبریک نوشت:مهدی بردبارعزیز تو جشنواره فرهنگی دانشجویان علوم پزشکی به عنوان مقام دوم  برگزیده شد که صمیمانه بهش شادباش میگم...

ادامه نوشته

اتفاق شانزدهم

کنار یک فنجان تلخ نبودنت

و یک بغض از ترانه هام

در خیابانی که به عصر جمعه ام می رساند،

تو باید باشی

که خودم را تکرار شوم

و برگردم به هجده سالگی ام

به ردیف و قافیه و

آواز

از پشت سیم های تبدار تلفن

آه!

هنوز سرم سوت می کشد از آخرین تماس قبل از ظهرت

و صدای گریه هات

بغض صدایی که دوست داشتم

و درد فعل رفتن

با ضمیر"تو"

کمک کن برگردم به خودم

به همان عروسک عاشق کوکی

به جمعه های مدهوش دیدنت

که گم شده ام در تاریخ پای ترانه ها

کمک کن برگردم،کمک کن!

دارم از خودم محو می شوم!

 

پ ن۱)ما آدما علاقه ی زیادی به کوچه ی علی چپ داریم،حتا آسفالتش هم کردیم!

پ ن۲)ماها از شاعری چی داریم؟هیچی!

بعدن نوشت:بوی سیب می آید

                 و یک گناه تکراری

                دستانت را به من بده٬

                بیا الکل بنوشیم! 

اتفاق پانزدهم

۱)

دلتنگ رقصیدن با توام

و یک پایان سرخ در آغوش

سطر آخر را تو بنویس!

۲)

امشب پایان یک هم آغوشی ست

در خیابان تن تو

چشمانت را ببند!

این شعر٬صحنه دارد!

۳)

دیگر این شعر ها٬شعر نمی شوند

این لبها٬چشمها

ثانیه ها و لحظه ها

و هر جا که با تو بوده ام

هر گوشه ی زندگیم

این روزها مال من نیست

مرا پس از او

کنار آرزوها چال کنید!

 

پوزش نوشت:از همه دوستان به خاطر اینکه تو این مدت کمتر بهشون سر میزدم پوزش میخوام.بهانه های نوروزی نیاز به توضیح نداره...

بی ربط نوشت:نرو!بگذار زندگی ام را بکنم!