اتفاق سی و دوم
-...منم همونجور که دندون های مصنوعیم رو توی گلدون گذاشته بودم و خمیازه می کشیدم، به طرفش می رفتم.
-خب؟
-بعدش رسیدم به یه جایی که شبیه راهروی دانشکده بود اما پر از
اسکلتهایی که آناتومی انسانی نداشتن و من همینجور داشتم به طرفش می رفتم.
دیگه دندونای مصنوعیم که توی گلدون بودن هم داشتن خمیازه می کشیدن. حالا می
تونستم با جابه جا کردن چشمام روی سرم،گوشه های روسریش رو ببینم؛یه روسری
شش گوش کرده بود سرش که از هر گوشه اش یکی از روزای هفته آویزون بودن جز
پنج شنبه که گم شده بود. کم مونده بود چشم چپم از سرم بزنه بیرون که تصویرش
واضح شد. دندونای مصنوعیم داشتن توی گلدون خمیازه می کشیدن. نزدیکم که
رسید، ها کرد. هاج و واج نگاش کردم. یه تیکه ابر از زمین داشت بالا می
اومد. تا رسید به بالای گلدون که دندونام داشتن توش خمیازه می کشیدن.گلدون
داشت بزرگ می شد و دندونام حالا وقتی خمیازه می کشیدن مث هیولایی بودن که
انگار میخواد تمام جایی که من توش بودم و شبیه راهروی دانشکده بود رو هورت
بکشن. داشتم تقلا می کردم که گوشه ی روسریش رو بگیرم و خودم رو از دست
دندونان نجات بدم. شنبه... یک شنبه... به هر کدوم چنگ می زدم از دستم
سُر می خوردن. بی حرکت داشت منو نگاه می کرد که حالا چارشنبه رو محکم گرفته
بودم و داشتم خودمو ازش بالا می کشیدم که اونم از دستم لیز خورد. گلدون
داشت بزرگتر می شد و دندونام خمیازه می کشیدن. هر چی می گشتم پنج شنبه رو
پیدا نمی کردم.یکی از گوشه های روسریش گم شده بود و من بین چارشنبه و پنج
شنبه معلق بودم.گلدون داشت بزرگتر می شد و دندونام داشت تمام جایی که شبیه
راهروی یه جای آشنا بود رو هورت می کشید. دیگه خمیازه نمی کشیدم.تکه ابری
که تا گلدون یا چیزی شبیه این که توی دستم بود بالا اومده بود شروع کرد به
باریدن.چیزی مثل شن و ماسه ازش می ریخت و چشمم رو اذیت می کرد.تلاش کردم
چشمم رو قایم کنم.گرفتمشون تو دستم و به خیال خودم می دویدم اما طبیعیه که
اینجا هیچی نمی دیدم.چشمام پر از شن شده بود. از دستام داشت شن می ریخت...
حالا دیگه تا سینه توی شن غرق شده بودم.حتا ریه هام پر از شن شده بود.
دستام توی شن دفن شده بود و چشمام تقلا می کردن از دستام بالا بیان؛از زیر
انبوهی شن که داشت بالا می اومد.ابری که دیگه به بودنش شک داشتم همچنان
داشت می بارید!
فقط شن می دیدم و درست یادم نیست چند روز بعد بود که بارون ما رو از اونجا شست و به کف دریا برد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 15:49
توسط هانی
|