اتفاق بیست و هشتم
پ ن۲)اینجا بدون خبررسانی و کاملن ناگهانی به روز میشود!(؟)
مربع
از در اتاق میام تو،دفترم رو برمیدارم.یه کاغذ از توش میکشم بیرون و یه شعر(؟)که چندین ماه پیش نوشتم رو میذارم پیش روم.شاید چون پاییز اومده...(همین قدر ناگهانی)
بگو بوسه!
و سرآغاز فصلی باش پر از سرخ
بگو بوسه تا پیامبر شوم
(معجزه ام:
تمام شاعرانی که سر از خوابت درآورده اند)
و ایمان بیاورم به نی لبکی که بر لبت
گنجشک ها را می رقصانی
فصل جفتگیری شان!
بگو بو...بو...
بوی تو توی تمام فصل هام رگ می شود
بوی تو،رگ است
خون است
بودن است توی تمام شب هام
که مست نیستم اما...
حس می کنم پیامبری شده ام که میل شدیدی به هم آغوشی تو دارد!
همین حالا هم مست نیستم
همه چیز از هجای بوسه
سر می رود!
و یک کار کوتاه:
بی سرانجام است همه چبز
در مه پنهان شد
قبل از غروب
خورشید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-اصلن گوش میدی؟می فهمی چی میگم؟
-نه!
-پس خفه شو!
ــــــــــــــــــــــــ
در ادامه مطلب این پست چند شعر کوتاه بخوانید از کتاب"نگران نباش!این شعرها همه سانسور می شوند!" سروده ی رضا کاظمی که می تونید از اینجا دانلودش کنید!
بعدن نوشت:از روز بیست مهر انجمن شعری با مدیریت دوست خوبمون رامین خسروی عزیز توی کتابخونه حافظیه برگزار میشه که ازتون دعوت می کنم این انجمن رو از دست ندید.و البته این هم نشینی هیچ ربطی به انجمن دوستداران حافظ نداره.