کابوس هستی در بیداری کسی که حتا خوا/بش را با تو تقسیم کرده
از این کابوس هزار ساله
و به زندگیت بچسب!
.
.
.
.
.
پی نوشت:در وبلاگ دیگرم (یادداشت های شاید روزانه) به روزم.می تونید پست های صفحه فیس بوک منو اونجا دنبال کنید.
از این کابوس هزار ساله
و به زندگیت بچسب!
.
.
.
.
.
پی نوشت:در وبلاگ دیگرم (یادداشت های شاید روزانه) به روزم.می تونید پست های صفحه فیس بوک منو اونجا دنبال کنید.
سلام...اما نه!خیلی بیشتر از این ها دلتنگم.دلتنگم خیلی بیشتر از این ها.بیشتر از صدها بار سلام که حتا دستانت(م) را گرفته باشم(ی) و زل بزنی توی چشمانم و بگویی:
(حرفت را قورت می دهی.مثل تمام بغض هایی که به بالشم قورت می دهمش و تنها زل می زنی،زل می زنی،زل می زنی،برق می زند چشمت و می پرد از سرم برق،و هی زل می زنی،زل می زنی، زل...می زند به سرم و لبانم را...حالا اینجا 100درجه گرم است و من تو را دوست دارم!)خیلی بیشتر از این ها دلتنگم که از دور بنویسم سلام فقط،اما...
-می تونی درک کنی چقد؟
(بلند شو! یه چرخ بزن تو اتاقت و البته قول بده سه در چارشو به هم نریزی،یه لیوان آب بخور و بعدش یه آهنگ آروم بذار و ادامه پستت رو بنویس!)
-دِ پاشو!
دو)
-کجاست این داستان لعنتی من؟
-مگه لای بقیه کاغذپاره هات نیست؟
-خب نیست دیگه.نیـــــــــــــــــــــــــست!
(با یه لیوان آب میای نزدیک:
-بیا! باز تو یادت رفت قرصاتو بخوری؟)
سه)
(صدای شکستن لیوان)
چهار)
یه طناب می گیری دستت،میری زیر پنکه سقفی وایمیسی و خوب براندازش می کنی.طناب رو محکم گره می زنی به پنکه و محکمش می کنی و بعد از میز میری بالا...اینجای داستانت رو خیلی دوست داشتی.گفته بودی:
زندگی هم
مثل من و توست
راه می رود
شعر می نوشد
و گاهی که خسته اش بشود
زیر یکی از همین درخت ها
چمباتمه می زند.
اما...دیگر زندگی مثل تو نیست،راه می رود،شعر می نوشد،و گاهی که خسته اش بشود زیر یکی از همین درخت ها چمباتمه می زند.اما تو راه نمی روی!دراز کشیده ای توی یک متر جا و فاتحه می نوشی و حتا جا برای چمباتمه زدن هم نداری.
راوی:من کجای این قصه ام؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و بخوانید شاید شعر...
منتظر نقد و نظرات شما هستم.
1)
با چشم های نشُسته به خیابان برو!
با چشم های نشسته به دانشکده،کلاس درس.
و به استاد سلام کن!
با چشم های نشسته با هم کلاسی ها دست بده
و بنشین روی صندلی هر روزه ات
بعد
به مترو برو
و با همان چشم ها
به عابرها زل بزن!
***
به خانه که آمدی
برای من خط چشم بکش!
قول می دهم دیوانه تر نشوم!
2)
(تو مشغول هم آغوشیت هستی)
گرما توی تنت عرق می ر یزد
عرق هات نفس نفس/می زدند مرا توی سرت
تا ایمان آورد تنم
به ساعت صفر نبودت
درست توی شبی که...
(نفس نفس/می زنی خودت را به بیهوشی
سر می شود تنم زیرِ...)
خودم را بغل کردم
و تیغ رقصید توی رگم
***
به سر سطر برگرد عشقم
و به هم آغوشیت ادامه بده!
و یک کار کوتاه کوتاه:
می دَردَم:
استمرار لحظه های می رفــــ/ـــتنت.
طبق معمول هر پست،در ادامه مطلب دو شعر این بار از کتاب"همسایه های مشکوک"سروده ی حافظ عظیمی گذاشتم که با هم بخونیم.
پ ن)ببخشید که شاید تا چند وقت زیاد توی دنیای مجازی نباشم.البته مطمئنن می خونم شعرها رو ولی...اصلن روزهای خوبی ندارم...
بعدن نوشت:دوست خوبم امیدرضا قاسمی این بار با دو شعر سپید به روز شده.بخونیدش در:
حمیدرضا ظرافت عزیز هم برگشته و به قول خودش اومده که رگهاشو برای ادبیات بده!بخونیدش در: