اتفاق بیست و ششم

...و روزی صدبار (زلف بر باد مده)نامجو رو گوش کنی و گم بشی توی خودت،توی شعر و توی آهنگ و حتا توی اتاق سه در چار خابگاه و تو...تو بدهی بر بادم...بر بادم...بربادم!(راستی فروغ!باد ما را هم با خود خواهد برد؟)<<<آغاز

یه روزی یه جایی خوندم که:دوست دارم روزی خودم را جایی جا بگذارم و برگردم و ببینم که نیستم!و داشتم فکر می کردم که چقد خوبه گم شدن<<<ادامه

میل گم شدن در من پیدا شده است/میل گم شدن در جایی بکر/در فکر های دور/خسته ام از حس خستگی/از این که اینجا نشسته ام/و می گویم از اینجا و حالی که مرا خسته می کند/فکر رها شدن مرا رها نمی کند/فکر رها شدن در رفتن/در اعماق یک سفر...(شهاب مقربین)

این روزا همه زندگیم شده شعر!شعر و شعر و باز هم شعر.روزی چندین ساعت شعر می خونم و چند ساعت بهشون فکر می کنم.نمی دونم اسمشو چی بذارم؛یه جور حس دلتنگی و خلسه بهم میده که دوسش دارم و بقیه روز رو باهاش سر(بخونید سیر) می کنم!حتا توی کلاس درس!به قول یکی از دوستام وقتی دلتنگ نیستم حس می کنم گاوم و شعر چیزیه که منو از گاو بودن درمیاره!شعر آدمو اهلی می کنه!<<<تئوری متن

شازده کوچولو گفت:اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت:معلوم است.تو الان برای من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر.نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.(شازده کوچولو/آنتوان دوسنت اگزوپری)

یه جور حس  مازوخیستیه که دوسش دارم شعر!حس می کنم مث یه گردابه که داره منو می کشه توی خودش و این غرق شدن رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم!حتا اونقد که شعر نفس بکشم!این روزا با شعر قرار می گذارم/با شعر ودکا می نوشم/می رقصم و می خوابم!توی خیابون با من قدم می زنه شعر،تو پردیس دانشگاه باهامه،تو مینی بوس های قراضه دانشکده و مسیر تکراری شون،حتا وقتی توت می چینم و دستام رنگی میشه و حتا سر میز شام نشسته روبه روم و حواسش بهم هست!حس می کنم داره مسخم می کنه و ازم یه آدم دیگه می سازه.همون چیزی که دوست دارم!همون آدمی که باید باشم و این آدم هانی فخرایی نیست،کارشناس تغذیه نیست،صادره از بوشهر نیست،20و یک سالش نیست!شاید یه شماره شناسنامه یا حتا یه شناسنامه دیگه داشته باشه.چون هیچکدوم از این چیزایی که دارم میشم توی شناسنامه ام نیست!تو شناسنامه ام نیست که من کلاغ ها رو دوست دارم،نیست که شاید یه روز شاعر بشم،نیست که دوست دارم بشینم تو اتاق و ساعت ها با صدای بلند فقط شعر بخونم،نیست که شعر معشوق منه،نیست که...اصلن شناسنامه می خوام چیکار!توی این شلوغی زندگی و درس و دانشگاه(که فرصت زندگی رو ازم می گیره)،شعر منو به حیاط(ت)خلوت خودش می بره و یه جور تعادل به زندگیم میده که حس می کنم بدون این تعادل،زندگیم به هم می ریزه و نابود میشم!نمی دونم من شعر می خونم یا شعر منو،من شعر می گم یا شعر منو،درد شعر میشه یا شعر درد،ولی هر چی هست خوب چیزیه!<<<روایت اصلی

عطسه>>>سلام!چند وقت پیش یه وبلاگ ساختم با عنوان(یادداشت های شاید روزانه)که می خواستم یه دفتر یادداشت باشه واسه همه چیزهای ریز و درشتی که هر روز اتفاق می افته و میشه ازشون نوشت و قرار بود مرتب به روز بشه.همون وقت بعضی دوستام پیشنهاد کردن که بهتره همه چیز توی همین وبلاگ باشه و روی دوتا وبلاگ وقت نذارم و خوب هم گفتن چون نتونستم به خوبی ادامه اش بدم!واسه همین ممکنه زین پس اینجا پراکنده نویسی هم داشته باشم(و البته اونجا نیز شاید!)که البته بی ربط به شعر هم نخواهد بود زیاد(!!)و این یعنی اینکه وبلاگ ممکنه هر لحظه به روز بشه و هیچ تضمینی مبنی بر خبر به روز رسانی وجود نداره!از همین پست دعوتتون می کنم باهام همراه باشید مثل همیشه که بودین.البته تلاش می کنم پست های شعر رو خبر رسانی کنم اما...واسه اونم تضمینی...نیست؟!هست؟!هست؟!نیست؟!

یه اتفاق تازه دیگه اینکه زین پس علاوه بر نوشته های خودم،اشعار دیگر شاعران عزیز کشور رو هم در ادامه مطلب هر پست خواهم نوشت تا با هم بیشتر و بیشتر شعر بخونیم و البته بیشتر اشعار کوتاه(و البته شعر این پست کوتاه نیست.)

اتفاق بیست و پنجم رو متاسفانه نتونستم خبررسانی کنم.ممنون میشم دوستانی که شعرهای(؟)اون پست رو نخوندن نظر خودشون رو در مورد اونا هم برام بنویسن(بخونید:منتظرم جانانه نقد کنید!!)

دیگر اینکه شاعر توانای پهلوی سرا،حسین میدری(شهراد)،باز هم فعالیت خودشون در دنیای مجازی رو از سر گرفتن و از این به بعد خواهند نوشت.بخوانید در:

پهلوی پارسی(شهراد میدری)

 و بالاخره اینکه دوستان عزیزی که من تو لینکاشون هستم اسم وبلاگم رو لطفن به اسم تازه(تو هرگز کلاغ نبودی!)تغییر بدن.سپاسگزارم.

******************************************

و بنوشید چهار کار کوتاه از من:

۱

تو

هرگز کلاغ نبودی

اما

به خانه ام نرسیدی

و قصه آغاز نشد.

۲

می گیرانی ام

لا به لای سطرهای یک عاشقانه

و چند خط

فقط چند خط

             پایین تر

پای شعرت

             تاریخ می زنی!

۳

تخت

جای بیخوابی های دیشبم را

                                 درد می کند

۴

برای دردهایم

تنی تازه بدوز

مرگ!

آنقدر بزرگ

که نبودنش را جا کنم

-در ادامه مطلب شعری بخوانید از آقای هادی خوانساریاز کتاب"قاچاق عطر تو"

ادامه نوشته

تلفن زنگ خورد و بعد...

بغضم شکسته بود اما سنگینی می کرد رو دلم.مچاله شدم تو خودمو  تا غروب یه ریز و بیصدا زار زدم.

-چت شده امروز؟

صورتمو،اشکامو،بالش خیسمو...همه رو باید مثل تو از همه قایم می کردم.

-ناهارم که نخوردی!

غروب که شد...

-باید می رفتم!

غروب که شد،از یه ترمینال که دیگه هیچ وقت ندیدمش،یه بلیت گرفتم واسه رفتن.نمی دونستم کجا!

-راه دیگه ای نبود؟

-باید می رفتم!

بغضم رو دلم بود اگرچه تا غروب...بی صدا...اما بازم باید می رفتم!اونقد زیاد که تو جاده،لای چرخ های اتوبوس،سر پیچ ها یا شایدم تو غذاخوری های بین راهی گمش کنم!بغضم شکسته بود اما هنوز قلمبه مونده بود رو دلم و...رفتم!فقط باید می رفتم!