چند دقیقه سکوت
کاش امروز که می خواستم خبرای خوبی اینجا بنویسم گلایه هام یادم نبود! گلایه هایی که از روزای نخست به روز کردن وبلاگ رو دلم بود و دل دل می کردم بنویسمشون.تو وبلاگ،تو فیس بوک یا هر جای دیـــــــــــــــگه که عده ای ببینند و شاید به خودشون بگیرند.
عادت به گله کردن ندارم.واسه همین تصمیم گرفتم صورت مسئله رو پاک کنم: دیگه هیچ وقت وبلاگــــــــــــمو به روز نکنم که بعدش نگم چرا وبلاگم بازدید نداره.که بعدش گلایه نکنم چرا من بیش از 300نفر رو تـــــــوی فیس بوک(که بیشترشون شاعر و منتقد هستن) به وبلاگم دعوت کردم و حدود یه ماه بعد از به روز رسانی فقط 30 تا کامنت زیر پستم هست که نمی دونم چن تاش در مورد شعر هست و چن تاشون بدون اینکه زحمت خوندن شعرا(؟) رو به خودشون بدن منو واسه پست تازه شون دعوت کردن.که بعدش نیام حرفای تکراری بزنم که کامنت و لایک و تحویل گیری خیلی ها تابع جنسیت شاعر هست... و البته روی حرفم با هیچ کدوم از دوستان عزیز نیست...
اما...
سپاسگزارم از دوستان خوب و عزیزی که بدون دعوت میان/می خونن/و می نویسن.خیلی وقته که دیگه کامنت به روز رسانی نمیذارم و هرگز هم نخواهد گذاشت.نه سرعت پایین بهم اجازه میده،نه سیستم ضداسپم بلاگفا و نه یه سری باورهای دیگه.
قرار نبود این حرفا رو بزنم
قرار نبود گلایه ای بکنم
قرار بود بنویسم یک دنیا خوشحالم که امیدرضا قاسمی به روز شده.خوشحالم خیلی بیشتر از بیشتر از اینها.
در زندگی زخمهایی هست که آدم نمیتواند جایش را به کسی نشان بدهد! به همین دلیل رویش چسب زخم میزند. اساسن شاید درستتر این باشد که در زندگی چسب زخمهایی هست که آدم روی زخمهای ناجورش میزند.(چسب زخم / ابراهیم رها / نشر حوض نقره)
قرار دیگری هم داشتم! اینکه بگویم برادر دیگرم، حمیدرضا ظرافت عزیز هم به روز شده.و می دونم دوست خواهید داشت.پس وبلاگ حمیدرضا رو هم از دست ندین:
و
مریمِ هاشمپورِ خوب رو اینجا بخونید:
هیــــــــــــــــــــــــــــــوا
که شاید فرقی نمیکند چه بنویسد چه به تصویر بکشد چه بازی کند،هر روز در میان تنها تنهاییش تکثیر میشود...
و
مجتبا حیدری و نجمه بانشی گرامی:
و
همیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن.