ما 

به تمام زبان های زنده

به هم نگاه کردیم

ولی هیچ وقت

دست هم را نخواندیم

خطوط دستمان

ادامه ی ریلی بود که ما را به هم نمی‌رساند

ما فقط زل زدیم

به روز،

که پلکی بود

به شب،

که پلکی بود

و به سال هجری دوری که از سر می‌گذشت

ما زل زدیم

و سوزنبان مرده بود

و قطار هیچ وقت

به ریل برنمی‌گشت