اتفاق سی و نهم
ما
به تمام زبان های زنده
به هم نگاه کردیم
ولی هیچ وقت
دست هم را نخواندیم
خطوط دستمان
ادامه ی ریلی بود که ما را به هم نمیرساند
ما فقط زل زدیم
به روز،
که پلکی بود
به شب،
که پلکی بود
و به سال هجری دوری که از سر میگذشت
ما زل زدیم
و سوزنبان مرده بود
و قطار هیچ وقت
به ریل برنمیگشت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 7:52 توسط هانی فخرایی
|