اتفاق بیست و پنجم
کجا
پی بهانه ای برای دیدارم می گردی
ای مرگ؟
خانه ام
سالهاست او ندارد
2)
سازی غمناک
آوازی دوره گرد
کسی می رود
-برگرد!
3)
چرا
وقتی می روی
جاده کوتاه می شود؟
4)
با شعر
قرار می گذارم
با شعر
ودکا می نوشم،می رقصم،می خوابم
و با شعر
تو را به دنیا می آوریم
با تو محشور می شوم
یا شعر؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . . . . . . . . . . . . . .
هذیان نوشت:قرار نیست چیزی بنویسم!قرار نیست از نیمکت های بی تو خالی بگویم.از حافظیه و تا ابد شعر خاندن.از غلط های املایی.از رقص تو میان بند بند شعرهام.میان بندِ بندِ شعرهام...بندِ بندِ شعر...هاااا!خوب می رقصی بانو!خوب!اما قرار نیست از پیچش اندام تو بگویم توی آن شب بـــــــــــــــــــــــــــــــلندی که با هم داشتیم و تا صبح چشم نگذاشتیم به خاب و شاید هم به خواب که از گرما تنم مست بود و بوی دود بود که می آمد از هر سویِ من که تو آفتاب بودی و من گندمزار که به جرقه ای بند بود ساقه هام و تو باز برقصی میان بندِ بندِ بندِ بندِ بندِ بندِ...ببند چشمت را و اینجای متن را نبین(او لب خند بزند به شوهر و بچه هاش/و تو هی به ... بروی توی خودت) و فقط مخاطب محترمی باش که گاهی سر میزند به این خرابه که مرداب اسمش باشد یا گنداب یا هر آب نگندیده ی دیگری که هیچ مرده ای را سیراب نمی کند مگر اینکه بیافریند تورا که از ازل هم آب گندیده ای بیش نبودی که چنین پیچ و تابت داد و داد و داد تا شد و شدی تو این چنین زیباروی و بی همتا که قافیه و شعر را به هم بریزانی و بریزانی عقل از سر هر چه پیامبر که شاعر پرور است چشمهات که می بندی و باز می کنی و باز می کنی شیدا این جماعت دیوانه را و مست!قرار نیست یک دستم عکس تو باشد و یک دستم به هر کجای این جهان که از تو پر شده است که دستم کوتاه است از هر چیزی که طعم تو دارد و می شود در این حوالی باشد یا نباشد عطر تن تو که هر شاعری را سرخوش می کند و شعر سرریز می شود از جام و کاسه و هر چه بود پر از شراب توی زیرزمینی که من بودم و تو بیخود شده بودی از زمان و صبح شده بود شاید که دستم قرار گرفت روی تنت که هنوز آفتاب نزده بود و برق می زد چشم هات و می سوخت لبهات از آتش تا صبح روشن!
قرار نبوده و نیست که اینجا اتفاق خاصی بیفتد.به سر سطر برگرد مخاطب محترم!قرار نیست از تو بگویم.قرار نیست چیزی بنویسم جز تشویش و التهاب این روزهایم که می دانم نمی دانی.حرف نزن!فقط به سر سطر برگرد و شعرم را نخوان!می خوانی؟!
بعدن نوشت:به دلیل نقد به جای دوستان،"کوته"،"کوتاه"شد.