اتفاق سی و دوم
میگن کی میای؟میگم سی تیر.میگن کی میری؟بازم میگم سی تیر.30تیر بیشترین پاسخیه که توی این شاید یکی دو ماهه به پرسش ها دادم.و این یعنی ریختن چهار سال پاییز و زمستان و بهار و تابستان توی چمدونی که هنوز نبستم...
و من به دنبال واژه می گردم...
باید بروم و با خودم حتا بهار نارنج هم نمی توانم بردارم
باید بروم و خیابان ارم توی چمدانم جا نمی شود
باید بروم و حافظ خلاصه شود توی دیوانی که روی طاقچه می گذارم
باید بروم و به باران ها بسپارم یادشان بماند یک نفر که هیچ وقت چتر نداشت
باید بروم و زمزمه کنم:شیراز رسم خیس چشمت را نمی فهمد*
باید بروم و زمزمه کنم:بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست*
باید بروم و "ترسم که اشک در غم ما پرده در شود..."
باید بروم...
باید برگردم به شهر لعنتی ام**
*محمدحسین بهرامیان
**سیدمهدی موسوی "دوباره برمیگردم به شعر لعنتی ام"
***********************************
شاید شعر:
پ ن 0-مجموعه شبّیداری ها کارهای جدا از هم هستند که هیچ ربطی به هم ندارند ظاهرن،جز اینکه در یک شب نوشته شده اند.
پ ن 1+0-مثل همیشه دیده به راه نظرهای راهگشای شما بزرگواران هستم.
شبّیداری ها:
یک:
بیدارم
و برای پادشاهانی
که می خواهند خواب تو را ببینند
قصه می بافم
دو:
بیدارم
و شب تو را نشانم نمی دهد
نه در پرانتز بسته ماه
نه در چشمک ستاره هایی
که هیچ نسبتی با من ندارند
سه:
بیدارم
و از پنجره ی بازی که رو به ماه نیست
ماه را تماشا نمی کنم
فقط پرنده ی بیخابی را می بینم
و فکر می کنم:
بال اگر داشتم
پریدن بی فایده بود
چهار:
بیدارم
و شب را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده ام:
پیش از نیامدنت
و
پس از نیامدنت
پنج:
بیدارم
و باید حواسم باشد،
به کلاغ
که میان راه خوابش نبرد
و به قاصدک
که برسد به دست دوست
شش:
می خوابم؛
سیگاری آتش زده ام
و دنبال لبم می گردم!
***********************************
دو کار کوتاه دیگر:
1)
زنده ام
و زندگی ام جبری است پس از رفتنت
تا هر روز به ترمینال بروم
و ببینم نمی آیی
و راننده ها بگویند:
اتوبوسی که تو را می آوَرَد،در یک جــــــــــــــــــــــــــــــــــاده بلند مانده است.
2)
می پرسند کی می آیی
و تاریخی را می گویم
می پرسند کی می آیی
و من لال می شوم.
در ادامه پست بخوانید داستان(؟)ی کوتاه از من.یک ارتکاب اتفاقی.یک تجربه نامعمول.چشم به راه نظرتون درباره داستان هم هستم.