آذر 88

وبلاگم چهار ساله شد.

اولین پست نوشته بودم:

پاییز شروع خوبی است؟

و هنوزم نمی دونم شروع خوبی هست یا نه! من تو پاییز شروع شدم و هنـــــــــــوزم ادامـــــــــــــه دارم.و هنوزم...ادامه...

اولین اتفاق این بود:

نبض من درست میزند /هر سال نه آبان...

که دیگه فکر نمی کنم درست بزنه! شایدم زدنش درست نباشه. شاید باید زودتر به هجدهمین اتفاقم می رسیدم؛به ساعت صفر،به یک سرنگ پر از اکسیژن.باید در یک ناگهان می ایستادم...

اما

هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده،ستون حوادث خالیست...

            *  *  *  *  * **** *  *  *  *

قرار نیست یه پست طولانی بنویسم.فقط داشتم یه نگاهی به چهارسال وبلاگ نویسی می کردم و یه کم بلند بهش فکر کردم.سپاسگزاری می کنم از همه دوستان خوبم (چه توی نت و چه همین بیرون!)که چهار سال با من همراه بودن و وبلاگم رو خوندن.بهروز باشید.

و

با زلف تو قصه‌ایست ما را مشکل

همچو شب یلدا به درازی مشهور

گنگ بودن به زبان مادری

دورود دوستان!قراره فصــــلنامهـادبیــــکولاژ پس از حدود سه سال دوباره منتشر بشه.دوستان علاقه مند به شعر و ادبیات می تونن آثار شعری،داستان مینیمال و مقالات ادبی خودشون رو به آدرس زیر ایمیل کنن:

koolazh@yahoo.com

اطلاعات تکمیلی رو توی وبلاگ رامین خسروی عزیز(دموکراسیمانیست) بخونید!

و بخونید:

حمید ظرافت رو توی خونه جدیدش:(گنگ بودن به زبان مادری)

ایمان ماهر (شروع مطلقا ممنوع)

مریم هاشم پور (هیوا)

نادیا سجادی (این خانه سفید است)

فرزانه عبدالله پور (یک عمر کودکی)

 

**دنبال واژه ی تازه ای برای صدا کردنت می گردم و تا آن روز...

***به وبلاگ دیگرم هم: اینجا سر بزنید!

تابستان که می شود هوس باران می کنم بیشتر از همیشه...

-یه قهوه ی خیلی تلخ لطفن!

 

می نشینی یک گوشه

(آرام؟)

و زل می زنی به پنجره

امروز هم باران می بارد

امروز هم

             نمی آید؟


*دلم زمستونه انگار.یه زمستون بارونی.از اون بارونای رگباری که همه جا رو توی یه لحظه آب می گیره.از اون زمستونای سرد که دلت میخاد سرتو بکنی زیر بالش،لای پتو یا هر جای دیگه که فقط صدای نفس های خودتو بشنوی.شایدم صدای هق هق خودتو...

تلفن زنگ خورد و بعد...

بغضم شکسته بود اما سنگینی می کرد رو دلم.مچاله شدم تو خودمو  تا غروب یه ریز و بیصدا زار زدم.

-چت شده امروز؟

صورتمو،اشکامو،بالش خیسمو...همه رو باید مثل تو از همه قایم می کردم.

-ناهارم که نخوردی!

غروب که شد...

-باید می رفتم!

غروب که شد،از یه ترمینال که دیگه هیچ وقت ندیدمش،یه بلیت گرفتم واسه رفتن.نمی دونستم کجا!

-راه دیگه ای نبود؟

-باید می رفتم!

بغضم رو دلم بود اگرچه تا غروب...بی صدا...اما بازم باید می رفتم!اونقد زیاد که تو جاده،لای چرخ های اتوبوس،سر پیچ ها یا شایدم تو غذاخوری های بین راهی گمش کنم!بغضم شکسته بود اما هنوز قلمبه مونده بود رو دلم و...رفتم!فقط باید می رفتم!

...

-تا کی میخوای یه گوشه بشینی تو حافظیه و شعر بخونی؟

-نمی دونم!



از عشق

قرارمان آخر همین شعر

با ساده ترین واژه های روی لبت

بگو دوستت دارم...

 

پ ن)سپندارمذگان شاد و فرخنده باد!

وقتی هوا سرد بود...

 

سلام!زین پس تو وبلاگ جدیدم یادداشت های شاید روزانه نیز منتظر حضور سبزتون هستم.

دوستانی که لطف میکنن و وبلاگ دیگر من رو هم لینک میکنن بهم اطلاع بدن که لینکشون رو اونجا هم قرار بدم.با سپاس...

وبلاگ جدیدم:http://honey-fakhraie.blogfa.com

...

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
ادامه نوشته

میرود پاییز...

یک برگ زرد را بگیر توی قاب
بزن به دیوار اتاقت
شاید بماند
              پاییز...

 

پاییز

پاییز

پاییز

 

پ ن)عکس ها:شیراز،پاییز ۸۸

ادامه نوشته

مرداب یک ساله شد...

این روزها از غیبت باران درد مشترک داریم...

 

شاعری در پاییز

                                                                                                                 ...

وب نوشت:با ما قهوه می خوری؟!(قابل کلیک)

آخ اگه بارون بزنه...

میگفت:

-وقتی آفتاب بزنه،وقتی خورشید دربیاد

بارون فقط یه خاطره است

گفتم:

-که جا خوش میکنه گوشه ی حافظه ات و تنهات نمیذاره.حتا واسه یه لحظه،حتا یک آن...

*و این روزا تنهایی دارایی منند خاطره ی چترهایی که هیچ وقت باز نشدند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

اومدم بگم:

غزه رو بی خیال!

آتیش بازی ها سر کوچه ی شماست

که یه منتقد از راه رسید و گفت:حافظ هم گفته این کوچه سر میشکند دیوارش!یاد این افتادم که:منتقدانم صدای تو را از پشت تلفن نشنیده اند و حاضرم قسم بخورم این دو سه جمله هیچ ربطی به هم ندارد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در گوشش گفتم وقتی بارون بزنه همه محرم میشن.از چشمات غزل می بارید.مست بودم.مست غزلپاشی چشمات.اما...

اینقد بارون بارید و عاشقم نشد.اینقد بارید و محرم نشد،اینقد بارید و هیچ وقت دستامو...

اینقد بارون بارید و خبر...خبر حتا به نزدیکترین گوشه ی جهان هم نرسید...این وسط فقط او بود که... بود؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این یک شعر نیست...


وقتی با یک بغض بشکنم

و تو نشسته باشی کنار خاطره هام

و از قشنگی آرایه ها بگویی

زل بزنی به چشمم

لبانم را گم کنی

و من

                                باران را

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون

و واژه ها...

(اصلن پرت کنم بیرون خودم همه واژه ها رو که حالم به هم میخوره از هر چی نوشته است.!اصلن جمع کنم این بند و بساط نوشتن رو و سر بذارم به بیابون؟خیابون؟یا هر جایی که "اون" داره..............قبرستـ ون.

که شعر تو را به من نداد

میخاهم کز کنم گوشه ی اتاقت و تندیس شوم و باقی عمر را فقط به تو زل بزنم.از صب تا شب،از شب تا صبح،از صب تا شب،از شب تا صبح،از شب تا صب،از شب تا...





این،یک پست به روزرسانی نیست...

فقط خاستم بگویم:

مرا ببخش

که می روی...

با تو هستم

خود تو

دوست دارم مثل انشا های مدرسه ساده بنویسم:(من تو را دوست دارم!به اندازه ی تمام ستاره هایی که شب ها میان آسمان چشمک می زنندـمی زدندـبه اندازه ی تمام خاب های رنگارنگی که از با تو بودن دیدم.به اندازه ی قطره های تمام باران ها که چتر را از سرمان گرفتند((یادت میاد؟من و تو؟زیر بارون؟بدون چتر...))به اندازه ی ....به اندازه ی ...به اندازه ی خودت!خود خود خود خودت!کسی که باید با من می بود.شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت...........باشد خوب من!خبر هم به دورترین نقطه ی جهان برسد!اعتراف میکنم با صدای بلند:من عاشقت بوده ام)

دوس دارم به دور از هر تعلق و درگیری با شعر و قصه و و و و و و و و و و اه...و هر چیزی که نگذاشت به عمق احساس من برسی رفتنت را گریه کنم.میان همین چهار دیواری هایی که دور تو یک خط قرمز کشیدند...دور از هر چیزی که از یادم رفته بود؛شاید بس که همیشه از شعر گفتی و از قشنگی آرایه ها حرف زدی.شاید چون فقط شعر خاندیم و به مرگ مولف معتقد بودیم!!!حتا وقتی زنده بود!!در کنار تو؛اما دور.............................................از خودش...

پ ن)گاهی قلم پریشان می شود و خودش می رقصد،خودش می جوشد،خودش آه می کشد،شاید هم فریاد می زند...امابیشتر وقتی که تو نیستی!

پ ن)من باید بروم از این دنیای کوچک

       آنقدر دور

       که خلاص شوم از واژه های محدود

        باید دفن شوم

     در خودم...

پ ن)

      با من از شعر نگو!

     از خودت حرف بزن!

     دلتنگ حرفهای معمولی ام

      اینکه حالت خوب است؟

      سرما نخورده ای؟

      اینکه زود برگرد!

      مواظب خودت باش!

      و...

      دلتنگ همین حرف های معمولی ام!


    بعدن نوشت)دیگر از بیست شدن بیزارم!میخاهم اشتباه کنم...

...

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم

اما...

.

.

هنوز حرفی برای گفتن ندارم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-سلام دوستان خوبم!فقط این رو بگم که تو این مدتی که اینجا به روز نشده٬همیشه به وبلاگهاتون سر زدم.چه دوستانی که لطف کردن و کامنت به روز رسانی گذاشتن و چه دیگر دوستان.اما اگه چیزی ننوشتم که تلاش کردم حداقل یک سلام بنویسم٬به خاطر هوای گرفته ی این تابستونه که نمیخاد تموم بشه...به زودی با شعر شاید جدید در خدمتتون هستم.فکر میکنم این بیت شعر بی مناسبت نباشه:

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

ویژه

شوکه شدم.از در اتاق که اومدم تو پس از چند لحظه دوستم گفت:میدونی بهمن بیگی هم... باورم نمیشد.زل زدم تو چشماش٬گفتم:یعنی چی؟بهمن بیگی هم رفت؟سخت بود باورش کنم.و از اتاق زدم بیرون.دوستم داشت تیتر روزنامه شرق رو می خوند:

                               معلم ایل کوچ کرد...

روبه روی پنجره می شینم.هوای این روزای شیراز ابریه.با بارونای گاه و بی گاه بهاری.از اون روزا که نمیدونی چتر دست بگیری یا نه.و البته بیشتر دوست داری خیس بشی..به یاد مصاحبه ای که چند ماه پیش بچه های پیچک(کانون شعر و ادب دانشگاه علوم پزشکی شیراز)با آقای بهمن بیگی انجام دادن می افتم.با خودم میگم شاید اینها آخرین حرفای این مرد بزرگ بوده.قلم رو زمین میذارم و مجله رو ورق میزنم...

پیشنهاد میکنم این مصاحبه رو حتمن بخونید.حرفایی تو اون زده شده که همه ما باید بدونیم.و راستی دعا کنید مرداب فیلتر نشه!چون دیشب هر چی تو گوگل جستجو می کردم اکثر سایت های مرتبط با أقای بهمن بیگی فیلتر بود!(مصاحبه در ادامه مطلب)

 

ادامه نوشته

اینجا ایران است

امروز

درست در همین لحظه

بگو:دوستت دارم

فردا دیر است گل من!

پ ن۱)۲۹ بهمن ماه سالروز گرامیداشت عشق و زن و زمین سپندارمذگان بر عشاق ایران زمین خجسته و فرخنده و شاد باد!

پ ن۲)چرا ولنتاین نه؟

پ ن۳)هر چه میخاهد دل تنگت بگو!

اینجا سرآغاز حوادث است...

پاییز شروع خوبی است؟