تلفن زنگ خورد و بعد...
بغضم شکسته بود اما سنگینی می کرد رو دلم.مچاله شدم تو خودمو تا غروب یه ریز و بیصدا زار زدم.
-چت شده امروز؟
صورتمو،اشکامو،بالش خیسمو...همه رو باید مثل تو از همه قایم می کردم.
-ناهارم که نخوردی!
غروب که شد...
-باید می رفتم!
غروب که شد،از یه ترمینال که دیگه هیچ وقت ندیدمش،یه بلیت گرفتم واسه رفتن.نمی دونستم کجا!
-راه دیگه ای نبود؟
-باید می رفتم!
بغضم رو دلم بود اگرچه تا غروب...بی صدا...اما بازم باید می رفتم!اونقد زیاد که تو جاده،لای چرخ های اتوبوس،سر پیچ ها یا شایدم تو غذاخوری های بین راهی گمش کنم!بغضم شکسته بود اما هنوز قلمبه مونده بود رو دلم و...رفتم!فقط باید می رفتم!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 20:30 توسط هانی فخرایی
|