خوش به حالِ

تقویم ها

هیچ از رفتنت نمی دانند

**

چمدان نمی خواهم

فکر تو

مرا به جاهای ناشناخته ای می برد

*************

پ ن: باید حرفی برای گفتن باشد. کلامی جز نگاه. کلامی جز آه و افسوس.گفتنی ها کم نیست. نه... هیچ وقت کم نبودند. ما کم بودیم. ما کم گفتیم. ما گوش های ناشنوایی بودیم. ما گوش های ناشنوایی داشتیم. گفتنی ها در پس روزمرگی ها، در پس روال اداری، در پس خستگی ساعات کاری، در پس خستگی های روح، در پس بی بارانی و قحط سالی عاطفه...گفتنی ها در پس نبودن من و تو و ما گم شد... خاکستر شد...دود شد. گفتنی ها مدفون شدند در جایی بین زوال و فراموشی. حتا به دفترهای یادداشت جلسه های روزانه، حتا به کاغذپاره های لیست های انجام کار در پایان روز، حتا به زرورق سیگار نرسیدند.حیف...حیف از زمزمه هایی که شاید شعر بودند،شاید قصه،شاید یک نمایش پیچیده از روابطی که نداشتیم و در پس نگاه های سرد، در پس وقت های نداشته، در پس زمستان های طولانی دست ها و دل ها و نگاه ها مدفون شدند.

باید حرفی برای گفتن باشد. حرفی که فراموش کرده ایم و در هیچ کتابی نیست. سخن بگو! با من از روزها و شب ها... با من از فصل ها...با من از سالها...با من از خودت سخن بگو...