تابستان که می شود هوس باران می کنم بیشتر از همیشه...
-یه قهوه ی خیلی تلخ لطفن!
می نشینی یک گوشه
(آرام؟)
و زل می زنی به پنجره
امروز هم باران می بارد
امروز هم
نمی آید؟
*دلم زمستونه انگار.یه زمستون بارونی.از اون بارونای رگباری که همه جا رو توی یه لحظه آب می گیره.از اون زمستونای سرد که دلت میخاد سرتو بکنی زیر بالش،لای پتو یا هر جای دیگه که فقط صدای نفس های خودتو بشنوی.شایدم صدای هق هق خودتو...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 0:14 توسط هانی فخرایی
|