این،یک پست به روزرسانی نیست...
مرا ببخش
که می روی...
با تو هستم
خود تو
دوست دارم مثل انشا های مدرسه ساده بنویسم:(من تو را دوست دارم!به اندازه ی تمام ستاره هایی که شب ها میان آسمان چشمک می زنندـمی زدندـبه اندازه ی تمام خاب های رنگارنگی که از با تو بودن دیدم.به اندازه ی قطره های تمام باران ها که چتر را از سرمان گرفتند((یادت میاد؟من و تو؟زیر بارون؟بدون چتر...))به اندازه ی ....به اندازه ی ...به اندازه ی خودت!خود خود خود خودت!کسی که باید با من می بود.شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت...........باشد خوب من!خبر هم به دورترین نقطه ی جهان برسد!اعتراف میکنم با صدای بلند:من عاشقت بوده ام)
دوس دارم به دور از هر تعلق و درگیری با شعر و قصه و و و و و و و و و و اه...و هر چیزی که نگذاشت به عمق احساس من برسی رفتنت را گریه کنم.میان همین چهار دیواری هایی که دور تو یک خط قرمز کشیدند...دور از هر چیزی که از یادم رفته بود؛شاید بس که همیشه از شعر گفتی و از قشنگی آرایه ها حرف زدی.شاید چون فقط شعر خاندیم و به مرگ مولف معتقد بودیم!!!حتا وقتی زنده بود!!در کنار تو؛اما دور.............................................از خودش...
پ ن)گاهی قلم پریشان می شود و خودش می رقصد،خودش می جوشد،خودش آه می کشد،شاید هم فریاد می زند...امابیشتر وقتی که تو نیستی!
پ ن)من باید بروم از این دنیای کوچک
آنقدر دور
که خلاص شوم از واژه های محدود
باید دفن شوم
در خودم...
پ ن)
با من از شعر نگو!
از خودت حرف بزن!
دلتنگ حرفهای معمولی ام
اینکه حالت خوب است؟
سرما نخورده ای؟
اینکه زود برگرد!
مواظب خودت باش!
و...
دلتنگ همین حرف های معمولی ام!
بعدن نوشت)دیگر از بیست شدن بیزارم!میخاهم اشتباه کنم...