اتفاق سی و سوم
یک)
ما را از هم جدا می کنند
میزهایی که یک طرف منم
و آن طرف تو
در زیر سیگاری خاموش شده ای.
دو)
میزها هیچ نگفتند
روزی که آمدی
میزها ساکت بودند
روزی که رفتی
سه)
میزها
تنها
یا با تو
فرقی برایشان نمی کند
برای من اما خاطره شده اند؛
خاطره ی اولین بار
خاطره ی آخرین بار
میزها همانند
من،نه.
چهار)
میزها نمی پرسند:
کجا رفت؟
با که رفت؟
اصلن چیزی از تو نمی دانند
میزها من نبوده اند
و هر که را می بینند
چیزی از تو نمی پرسند.
پنج)
میزها چه می دانند
صورتی چه رنگی است؟
میزها چه می دانند
چند روز پلک نزده ام
خیره به لیوان نیم خورده ات؟
شش)
باران یکسان می بارد
بر من
و بر میزها
اما
برای آنها
فقط باران است
چون با تو نبوده اند،
چون پاییز نمی فهمند
تو از پیش "من" رفته ای
نه میزها
هفت)
میزها
حرفی برای گفتن ندارند
عمریست مرا شنیده اند
و هیچ نگفته اند
عمریست
فقط رسوب گرفته اند
و هیچ نگفته اند
هشت)
میزهای چوبی
شکوفه می دهند،
لبخند می زنند
میزهای چوبی حتا شعر می فهمند
وقتی حرف تو می شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و بخوانید دوستان عزیزم که با شعر به روزند: