کاغذهای بیکار

چرا از محبوبت جدا شدی؟

روزگارم خوب و آرام بود

محبوبم کنارم بود و هر صبح

با بوسه های او از خواب بیدار می شدم

و فنجان قهوه و و رزی سفید روی میز آماده بود

چرا از محبوبت جدا شدی؟

عاشقانه دوستم داشت

همیشه چشم انتظارم بود

و تنهایم نمی گذاشت

از تمامی زن ها زیباتر بود

و صادق ترین زن جهان

چرا از محبوبت ...

آخر خودکارم خشکیده بود

کاغذهایم بیکار شده بودند

خونم منجمد شده بود

و روحم شیطنت نمی کرد

هیچ فاصله و دردی نبود

و هیچ ضربه ای زخمی ام نمی کرد

از محبوبم جدا شدم

تا دل اولین معشوقه ام را

       دوباره به دست بیاورم

                        شعر را می گویم!