اتفاق بیست و ششم
کاغذهای بیکار
چرا از محبوبت جدا شدی؟
روزگارم خوب و آرام بود
محبوبم کنارم بود و هر صبح
با بوسه های او از خواب بیدار می شدم
و فنجان قهوه و و رزی سفید روی میز آماده بود
چرا از محبوبت جدا شدی؟
عاشقانه دوستم داشت
همیشه چشم انتظارم بود
و تنهایم نمی گذاشت
از تمامی زن ها زیباتر بود
و صادق ترین زن جهان
چرا از محبوبت ...
آخر خودکارم خشکیده بود
کاغذهایم بیکار شده بودند
خونم منجمد شده بود
و روحم شیطنت نمی کرد
هیچ فاصله و دردی نبود
و هیچ ضربه ای زخمی ام نمی کرد
از محبوبم جدا شدم
تا دل اولین معشوقه ام را
دوباره به دست بیاورم
شعر را می گویم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 1:22
توسط هانی
|