اتفاق بیست و چهارم
خوش به حال بچه ها که تو دفترشون هم خورشید میکشن،هم ابر و بارون و هم رنگین کمون!نمی دونم چرا با این جمله(خوش به حال بچه ها که تو دفترشون هم خورشید میکشن،هم ابر و بارون و هم رنگین کمون!)شروع کردم این پست رو.دارم به این فکر می کنم که 8تادُنُه تموم شد و حالا من یکسال دیگه هم به نداشته هام اضافه شد!دهه شصتی بودیم و نسل تو سری خور زمان و مکان(برگشت به جبر جغرافیای محسن نامجو) که هیشکی هنوزم انگار نمی خواد باورمون کنه!و حالا این منم!پسری تنها در آغازی بهاری که بساطی نیست!
چشم به هم زدیم و یکسال گذشت
همچون کبوتری سبکبال گذشت
یک سیصد و شصت و اند روزی دیگر
هر چند که بد ولی به هر حال گذشت
پرانتز(این رو از تو اینبوکس گوشیم کش رفتم و اسم شاعرش رو هم نمی دونم و نمی دونم تجربه کردین که برین توی اینباکس گوشیتون و پیام تبریک سال نوهای گذشته رو بخونین یا نه؟پیام تبریک کسانی که از جغرافیای ذهنشون(تون) محو شدین(ن) و دیگه شاید حتا توی گوشی هاشونم(تونم) جایی ندارین(ن)!حتا قد چند تا عدد!کسانی که حالا به هر دلیل نیستن دیگه.می خونی...یک بار...دو بار...سه بار...سیصد و شصت وچند روز سال بار...و هر بار با خاطره ایی که میاد توی ذهنت و دوست داری کشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش بدی.(دوست داری کشش بدی؟!)چه حسی داره؟چی میشد اگه حافظه نبود-که خاطره خود کلانتر جان است/بر سرت بشکند،هوار شود/چون زندان ژالوانژان است؟! با این همه اما دوست دارم بگم:سال نوت مبارک،از این دور که فقط من هستم و من هستم و...من...هستم؟!تو رو میدونم...که.............قلب من میگه هستی/ولی چشمام میگه نیستی/چهسخته باورش که/...بی خیال!می دونم نیستی و دوست دارم فکر کنم هستی همین نزدیکی هام و همین کافیه.همین کافیه که بدونم یه نفر هست که شعرام رو میدونم هیچ وقت نمی خونه!پرانتز) و داشتم به سال 2000و 12 فکر می کردم که "نوستراداموس" گفته پایان زمینه و همه چیز احتمالن نابود میشه.زمین(و شاید هم زمان)و اونوقت دیگه احتمالن بادی هم نیست که دلخوش باشیم که ما را خواهد برد!(من دوس دارم قبل ذره ذره شدن زمین،فقط زل بزنم به توکه خیلی وقته نیستی و از هیشکی هم نترسم!)و فکر می کردم که در این صورت بازنده های اصلی کی ان؟من؛که حتا یه لحظه هم با تو نبودم یا تو؛که حتا یه لحظه هم به فکر من نبودی؟
و شاید شعر:
1)
کافه و
بغض های توی شعر
من و
دفترِ ترانه هام
و حرف های خوبی که زیر باران می شود زد و راه رفت تا انتهای کوچه های بلند
دوتایی!
با این همه
تو نیستی
من نیستــــ(...)
و این همه چیز خوب...
پَر!
2)
من ستاره های راست راستکی برایت می شمارم
تا شوهر دروغکی ات
آنها را به دامنت بریزد
بانوی پاکدامن!
3)
بندر؛
(دریای آبی از چشمت
شن های داغ/وقت با تو
و شاعرانگی هام که با *شالوها...)
بی تو اما
نه جای ماندن
بیابانی است
از سکوت
که مرا
غرق خواهد کرد
*مرغ دریایی*
4)
آوارگیِ روزهای آخرم بی دلیل نبود
صدای هلهله و
نوار بندری و...
باید ماشین عروس را از اول می نوشتم!
پی نوشت:خواهش میکنم صادقانه نقد کنید!حتا کوچکترین نکته ای که به ذهنتون رسید رو با گوش جان شنیدارم!احساس می کنم اگه این نوشته ها شعر باشه،خیلی وقته یه جا وایسادم و راکدم.به راهنمایی و نقد شما دوستان نیاز دارم شدید!خواهش می کنم تعارفات وبلاگی رو بذارین کنار و به سادگی بگین بد بود!(حالایه گل هم گذاشتین کنارش اشکال نداره!!)من از این دو کلمه خیلی بیشتر یاد می گیرم تا تعارفات معمولِ خواندم و لذت بردم و از اینا!اگه وقت ندارین برگردین و دوباره بخونید و بی نقد نگذرید(البته اگه ارزش دوبار خوندن رو داشت و اگر هم نداشت همین رو برام بنویسید)
ادامه پی نوشت:این پ ن به همه پست ها تعلق داره و مربوط به زمان و مکان خاصی نیست!
راستی امید میرزایی قراره زین پس هر شب،به روز(!)بشه!من که هر شب می خونمش،شما چطور؟!