ستون نخست

اصلن جالب نیست نشسته باشی سر کلاس داروشناسی و هم حواست به استاد باشه و هم پست جدید وبلاگت!من هنوز نمی تونم درک کنم صبح تا شب بشینم سر کلاسایی که هیچ ربطی به ادبیات ندارن و بعدش با تو از شعر بگم!

این جمله های بی تاریخ مسمومم میکنند

شعر تازه ای بخوان!

ستون دوم

همیشه علاقه خاصی به بیژن جلالی داشته ام.یه چیزی توی شعراش موج میزنه که دوسش دارم!که شاید... مرگ...

ما همه پیر می شویم

مثل فنجان چای و دیوار اتاق

ولی من تند تر نفس می کشم

و تند تر پیر می شوم

(بیژن جلالی)


ستون حوادث

پس از مدتها وایساده روبه روم؛زل میزنه تو چشمام میگه:فلان متنت خیلی قشنگ بود!میگم فقط قشنگ بود؟!

دیگر مرا حتا تو هم رویا نمی فهمی
تنها شدم،تنها شدم،تنها...نمی فهمی
یک شهر آدم حفظ چشمت می شود جز من!
پیش تو ام...نزدیک تو...اینجا...نمی فهمی...

(محمد حسین ملکیان)

ستون سوم

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت؟پس با این حساب جهنمم همین نزدیکی هاست!همین دور و بر و دارد از خشکیش می ترکاند ما را!چه خوش گفت شاعر که:

این که زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی...

ستون چهارم

اینجا آغاز پست است که:

اگرچه این عاشقی نگنجد در سخن اما بیا دست در دست هم دهیم به مهر و بخونیم:

همه ی جان و تنم

وطنم،وطنم،وطنم...

ستون آخر

می خواستم با یه کم حرف حساب به روز بشم اما شاید باید گل بگیرم زخم هایی که حتا دو کلام حرف حساب از توشون درنمیاد!

و شاید شعر:

1)

همیشه

حرف هایی هست که تو باید بشنوی

ترانه هایی که برای تو از بر کنم

و قصه ای که تو خوابم کنی!

2)

بیچاره مادرم

که نوروز است و

بی خبر از سبزه هاش

نه سیب دارد

نه سینی

سکه به چه دردمان می خورد

وقتی 

قلک دلهامان تهی از آیینه هاست.


پ ن)همیشه هم که نباید دنبال ربط ستون ها به هم بود!

پ ن)و اینکه نوروز رو پیشاپیش شادباش میگم!