تو مشغول مردنت بودی
هیچ چیز جلو دارت نبود
نه لحظه های خوش. نه آرامش. نه دریای مواج.
تو مشغول مردنت بودی.
نه درختانی
که به زیرشان قدم زدی، نه درختانی که سایه سارت بودند
نه پزشکی که بیمت می داد
نه پزشک جوان سپید مویی که یکبار جانت را نجات داد.
تو مشغول مردنت بودی.
هیچ چیز جلودارت نبود.
نه بادی که گریبانت را می جنباند.
نه سکونی که زمین گیرت کرده بود.
نه کفش هات که سنگین تر می شدند.
نه چشم هات که به جلو نگاه نمی کردند.
هیچ چیز جلو دارت نبود.
در اتاقت می نشستی و به شهر خیره می شدی و
مشغول مردنت بودی.
می رفتی سر کار و می گذاشتی سرما بخزد لای لباس هات.
میگذاشتی خون بتراود لای جوراب هات.
رنگ صورتت پرید.
صدایت دورگه شد.
و هیچ چیز جلو دارت نبود.
نه دوستانت که نصیحت ات می کردند.
نه آه های خسته ات
نه شش هایت که آب انداخته بود.
نه آستین هایت که حامل درد دستهایت بود.
هیچ چیز جلو دارت نبود.
تو مشغول مردنت بودی.
نه گذشته.
نه آینده با هوای خوش اش.
نه منظره ی اتاقت، نه منظره حیات گورستان.
نه شهر. نه این شهر زشت با عمارت های سنگی اش.
نه شکست. نه توفیق.
هیچ کاری نمی کردی فقط مشغول مردنت بودی.
ساعت را به گوشت می چسباندی
حس می کردی داری می افتی.
بر تخت دراز می کشیدی.
دست به سینه می شدی و خواب دنیای بی تو را می دیدی.
خواب فضای زیر درختان.
خواب فضای توی اتاق.
خواب فضایی که حالا از تو خالی ست.
و تو مشغول مردنت بودی.
و هیچ چیز جلودارت نبود.
نه نفس کشیدنت . نه زندگیت .
نه زندگی که داشتی.
هیچ چیز جلو دارت نبود…!
(مارک استرند)