اتفاق سی و پنجم
کلاغی
که بالای درخت
می خواند
می دانم چه می گوید
می گوید
پاییز آمده است
*
در این شبِ پاییزی
شب پره ای که از سرما گریخته
خود را به شیشه پنجره می کوبد
او در انتظار رسیدن به اتاق
و نور چراغ است
ولی مرگ از هر دو سو
در انتظار اوست
*
درختان آسمان را
جارو می کردند
و برگهای زرد را
می رُفتند
باد می آمد
و پاییز بود
*
صبح پاییزی است
و آفتاب آواز خوانان
توی اتاق آمده
و من آنچه می دانم
همین آفتاب است
و آنچه می شنوم
آواز اوست
بیژن جلالی
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 18:6 توسط هانی فخرایی
|