کلاغی

که بالای درخت

می خواند

می دانم چه می گوید

می گوید

پاییز آمده است

*

در این شبِ پاییزی

شب پره ای که از سرما گریخته

خود را به شیشه پنجره می کوبد

او در انتظار رسیدن به اتاق

و نور چراغ است

ولی مرگ از هر دو سو

در انتظار اوست

*

درختان آسمان را

جارو می کردند

و برگهای زرد را

می رُفتند

باد می آمد

و پاییز بود

*

صبح پاییزی است

و آفتاب آواز خوانان

توی اتاق آمده

و من آنچه می دانم

همین آفتاب است

و آنچه می شنوم

آواز اوست

 

بیژن جلالی