تبليغاتX
!تو هرگز کلاغ نبودی

!تو هرگز کلاغ نبودی

دورود دوستان!قراره فصــــلنامهـادبیــــکولاژ پس از حدود سه سال دوباره منتشر بشه.دوستان علاقه مند به شعر و ادبیات می تونن آثار شعری،داستان مینیمال و مقالات ادبی خودشون رو به آدرس زیر ایمیل کنن:

koolazh@yahoo.com

اطلاعات تکمیلی رو توی وبلاگ رامین خسروی عزیز(دموکراسیمانیست) بخونید!

و بخونید:

حمید ظرافت رو توی خونه جدیدش:(گنگ بودن به زبان مادری)

ایمان ماهر (شروع مطلقا ممنوع)

مریم هاشم پور (هیوا)

نادیا سجادی (این خانه سفید است)

فرزانه عبدالله پور (یک عمر کودکی)

 

**دنبال واژه ی تازه ای برای صدا کردنت می گردم و تا آن روز...

***به وبلاگ دیگرم هم: اینجا سر بزنید!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 1:1 توسط هانی فخرایی|

پاییز از درختان و درختان از پاییز سرریز شوند و برگ ها بریزند توی جوی آب از جاروی رفتگر و پاییز زیر پاهامان خش و خش کند و خوش فصلی باشد زرد که درد از مادرم سربکشد بیرون ناله ای و زمین سرد باشد که اتفاق بیفتد تلخ،تولدم؛در ساعتی که شاید پنج صبح بود...


به بهانه ی زادروزم:

بیست و دو سالم شده است

و این اتفاق

شاید از همه قلم های دنیا افتاده باشد

بیست و دو سالم شده

و غصه هام

مرز بالشم را شکسته اند

بیست و دو سالم...

و شناسنامه ام شک دارد خودم باشم!


اتفاق نخست

اتفاق بیست و دوم

 

در ادامه مطلب شعری بخوانید* از کارلوس دروموند د آندارده، شاعر بزریلی که البته کوتاه نیست اما خیلی دوسش دارم و بارها و بارها...

و دانلود کنید آهنگ پاییز سال بعد از رستاک.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 0:0 توسط هانی فخرایی| |

پ ن ۱)وقتی از بیش از صد کامنت پست قبل،فقط چند تاشون شعر رو نقد کرده بودن و درباره شعر حرف زده بودن چرا باید وبلاگ رو به روز کنم؟

پ ن۲)اینجا بدون خبررسانی و کاملن ناگهانی به روز میشود!(؟)

مربع

از در اتاق میام تو،دفترم رو برمیدارم.یه کاغذ از توش میکشم بیرون و یه شعر(؟)که چندین ماه پیش نوشتم رو میذارم پیش روم.شاید چون پاییز اومده...(همین قدر ناگهانی)


بگو بوسه!

و سرآغاز فصلی باش پر از سرخ

بگو بوسه تا پیامبر شوم

(معجزه ام:

             تمام شاعرانی که سر از خوابت درآورده اند)

و ایمان بیاورم به نی لبکی که بر لبت

گنجشک ها را می رقصانی

                                     فصل جفتگیری شان!

بگو بو...بو...

بوی تو توی تمام فصل هام رگ می شود

بوی تو،رگ است

                   خون است

بودن است توی تمام شب هام

که مست نیستم اما...

حس می کنم پیامبری شده ام که میل شدیدی به هم آغوشی تو دارد!

همین حالا هم مست نیستم

همه چیز از هجای بوسه

                            سر می رود!


و یک کار کوتاه:


بی سرانجام است همه چبز

در مه پنهان شد

قبل از غروب

خورشید


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


-اصلن گوش میدی؟می فهمی چی میگم؟

-نه!

-پس خفه شو!

ــــــــــــــــــــــــ

در ادامه مطلب این پست چند شعر کوتاه بخوانید از کتاب"نگران نباش!این شعرها همه سانسور می شوند!" سروده ی رضا کاظمی که می تونید از اینجا دانلودش کنید!


بعدن نوشت:از روز بیست مهر انجمن شعری با مدیریت دوست خوبمون رامین خسروی عزیز توی کتابخونه حافظیه برگزار میشه که ازتون دعوت می کنم این انجمن رو از دست ندید.و البته این هم نشینی هیچ ربطی به انجمن دوستداران حافظ نداره.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 20:56 توسط هانی فخرایی| |

بیدار شو از من

از این کابوس هزار ساله

و به زندگیت بچسب!

.

.

.

.

.

پی نوشت:در وبلاگ دیگرم (یادداشت های شاید روزانه) به روزم.می تونید پست های صفحه فیس بوک منو اونجا دنبال کنید.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 1:21 توسط هانی فخرایی|

یک)

سلام...اما نه!خیلی بیشتر از این ها دلتنگم.دلتنگم خیلی بیشتر از این ها.بیشتر از صدها بار سلام که حتا دستانت(م) را گرفته باشم(ی) و زل بزنی توی چشمانم و بگویی:

(حرفت را قورت می دهی.مثل تمام بغض هایی که به بالشم قورت می دهمش و تنها زل می زنی،زل می زنی،زل می زنی،برق می زند چشمت و می پرد از سرم برق،و هی زل می زنی،زل می زنی، زل...می زند به سرم و لبانم را...حالا اینجا 100درجه گرم است و من تو را دوست دارم!)

خیلی بیشتر از این ها دلتنگم که از دور بنویسم سلام فقط،اما...

-می تونی درک کنی چقد؟

(بلند شو! یه چرخ بزن تو اتاقت و البته قول بده سه در چارشو به هم نریزی،یه لیوان آب بخور و بعدش یه آهنگ آروم بذار و ادامه پستت رو بنویس!)

-دِ پاشو!

دو)

-کجاست این داستان لعنتی من؟

-مگه لای بقیه کاغذپاره هات نیست؟

-خب نیست دیگه.نیـــــــــــــــــــــــــست!

(با یه لیوان آب میای نزدیک:

-بیا! باز تو یادت رفت قرصاتو بخوری؟)

سه)

(صدای شکستن لیوان)

چهار)

یه طناب می گیری دستت،میری زیر پنکه سقفی وایمیسی و خوب براندازش می کنی.طناب رو محکم گره می زنی به پنکه و محکمش می کنی و بعد از میز میری بالا...اینجای داستانت رو خیلی دوست داشتی.گفته بودی:

زندگی هم

مثل من و توست

راه می رود

شعر می نوشد

و گاهی که خسته اش بشود

زیر یکی از همین درخت ها

                               چمباتمه می زند.

اما...دیگر زندگی مثل تو نیست،راه می رود،شعر می نوشد،و گاهی که خسته اش بشود زیر یکی از همین درخت ها چمباتمه می زند.اما تو راه نمی روی!دراز کشیده ای توی یک متر جا و فاتحه می نوشی و حتا جا برای چمباتمه زدن هم نداری.

راوی:من کجای این قصه ام؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و بخوانید شاید شعر...

منتظر نقد و نظرات شما هستم.

1)

با چشم های نشُسته به خیابان برو!

با چشم های نشسته به دانشکده،کلاس درس.

و به استاد سلام کن!

با چشم های نشسته با هم کلاسی ها دست بده

و بنشین روی صندلی هر روزه ات

بعد

به مترو برو

و با همان چشم ها

به عابرها زل بزن!

       ***

به خانه که آمدی

برای من خط چشم بکش!

قول می دهم دیوانه تر نشوم!


2)

(تو مشغول هم آغوشیت هستی)

گرما توی تنت عرق می ر یزد

عرق هات نفس نفس/می زدند مرا توی سرت

تا ایمان آورد تنم

به ساعت صفر نبودت

درست توی شبی که...

(نفس نفس/می زنی خودت را به بیهوشی

سر می شود تنم زیرِ...)

خودم را بغل کردم

و تیغ رقصید توی رگم

            ***

به سر سطر برگرد عشقم

و به هم آغوشیت ادامه بده!


و یک کار کوتاه کوتاه:


می دَردَم:

استمرار لحظه های می رفــــ/ـــتنت.


طبق معمول هر پست،در ادامه مطلب دو شعر این بار از کتاب"همسایه های مشکوک"سروده ی حافظ عظیمی گذاشتم که با هم بخونیم.

پ ن)ببخشید که شاید تا چند وقت زیاد توی دنیای مجازی نباشم.البته مطمئنن می خونم شعرها رو ولی...اصلن روزهای خوبی ندارم...

بعدن نوشت:دوست خوبم امیدرضا قاسمی این بار با دو شعر سپید به روز شده.بخونیدش در:

                                                      (چسب زخم ها)

حمیدرضا ظرافت عزیز هم برگشته و به قول خودش اومده که رگهاشو برای ادبیات بده!بخونیدش در:

                                                        (روشنایی های شهر)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 0:0 توسط هانی فخرایی| |

-یه قهوه ی خیلی تلخ لطفن!

 

می نشینی یک گوشه

(آرام؟)

و زل می زنی به پنجره

امروز هم باران می بارد

امروز هم

             نمی آید؟


*دلم زمستونه انگار.یه زمستون بارونی.از اون بارونای رگباری که همه جا رو توی یه لحظه آب می گیره.از اون زمستونای سرد که دلت میخاد سرتو بکنی زیر بالش،لای پتو یا هر جای دیگه که فقط صدای نفس های خودتو بشنوی.شایدم صدای هق هق خودتو...

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 0:14 توسط هانی فخرایی| |

Design By : Night Melody